هجر گل
او بود و او نبود
ساقی دل
بوف قهوه ای




انگلیسی با موبایل Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
24 اسفند 1386
برای هر اغازی پایانی هست

میدانی  خسته ام ...

با نگاهت دستانم را بگیر 

   ولی

   به من دست نزن !

هنوز جای زخمهایم پر از چرک نامردی است !!!

اما نگاه تو مهربان است و مطمئن

آرامشم باش ...

 زمین و آسمان که می ترسم
                       رو بر می گردانم از خودم
                               فراری می شوم از من
                                   پناه می آورم به تو
                با تمام دلخوشی های کودکانه ام
                       به هوای امنییتی که زاده ی
                                   حضور توست تنها.
                 یخ میزنم از سردی
                 ترانه های بی صدایت.
                 انگار که طرد شده باشم از دنیایت
       سرم به سنگ می خورد از پناهنده شدن 
                                    به مهربانی آشنایت
                              صدای دلم را می شنوم
                       تَرَک تَرَک می پیچد در گوشم.
                منم که جا مانده ام از تو
                               می ترسم از آشفتگی
                               پس کوچه های ذهنم.
                گم می کنم خودم را
             میان دنیایی که این همه تاریکی اش
                                       سهم من نیست
                       جا می مانم از خودم
                     سری که به سنگ خورده
                  فرمان ایست می دهد به دلم 
                          تا بداند که پناهی نیست
                                  دلم دل دل می کند...
                 دلی که سَرِ به سنگ خوردن ندارد!

*****************************************************

پ ن۱: خیلی وقت بود میخواستم در اینجا روتخته کنم حتی تصمیم گرفتم حذفش کنم عادت ندارم چیزی از گذشته رونگه دارم اما اینجا رو با یه حس متفاوت ساختیم می گم ساختیم چون من تنها نبودم ...اینجا رو با یه دوست عزیزی که حتی نه چهرشو دیدم نه صداشو شنیدم از نزدیک .... ساختیم حالا مدتهاست که ازش خبری ندارم حتی ایمیلشو هم گم کردم ونمیدونم الان کجاست وچی کارمیکنه ....اما شهیار عزیز بخاطر همه نصیحتات وهمه دلداریات وهمه چیزهای خوب دیگه ازت هزار هزار بار ممنونم....وارزوی موفقیت رو توزندگی دارم

پ ن ۲: از همه عزیزانی که تو این مدت به این وبلاگ سر زدن چه کامنت گذاشتن وچه نذاشتن تشکر میکنم اگر با نوشته هام باعث ازار کسی شدم عذرخواهی میکنم .....

پ ن ۳ : اینجا جایی بود که هروقت تنها میشدم حرفامو مینوشتم وسبک میشدم ....با تک تک کلماتش گریه کردم خندیم وزندگی کردم

پ ن۴:

زخمهایم را خورده ام دیگر جایی برای زخم ناخورده نیست !

دردهایم را کشیدم ولی هنوز جای زخمی عمیق در من میسوزد...

با تنی زخم خورده و بال و پری سوخته

       ولی

                     آزادی زیباست !

 


 

1 آذر 1386
انتظار

1.

دیده ای یک وقتهایی میگویی دیگر عمرا این کار را بکنم.. یا اصلا امکان ندارد دو باره این کار را تکرار کنم... هنوز دو ساعت نگذشته که همان کار را می کنی... یا فردایش اتفاقی می افتد که دوباره آن کار را تکرار میکنی... آنوقت چه حسی داری؟.... و نقطه مقابلش...دلت یه چیزی را می خواهد... با خودت قرار گذاشته ای که این کار را بکنی... منتظری... اما اصلا پیش نمی آید... الان چه حسی داری؟....

2.

به تو حق میدهم... اگر من هم جای تو بودم شاید همین کار را میکردم...

 3.

نمی دانم تو به چه اعتقاد داری

         به نقش قهوه

         به پیش بینی، به بازی های بزرگ

        به قصه شاه پریان

     

        ...

     

        اما می دانم من به چه اعتقاد دارم

        به باورهایم  

        و چشم هایم.  

4.

دیگرانتظاری نمی کشم... هر وقت که بخواهد می آید... چه به آن فکر کنم چه عین خیالم نباشد....

 همه چیز تمام شد... نه آن طور که فکر میکردم اما تمام شد.... حالا دیگر مطمئنم که اشتباه نکردم... حالا دیگر مطمئنم که عذاب وجدانی نمی گیرم.... حالا دیگر هیچ تردیدی ندارم....

 

 

26 آبان 1386
چیدن

 

 

ساده است ستایش گلی


چیدنش


و از یاد بردن که آبش باید داد.....

 

9 آبان 1386
ارزو

خوب نیستم ، انگار ته دره ای عمیق سقوط کرده ام نای بلند شدنم نیست حتی نای زاری چشمهایم را میبندم جسمم را همانجا رها میکنم تا روحم ازاد شود

ذهنم برمی گردد به عقب ، یاد چشمان تو افتادم بعد از یکسال ونیم مقابلم نشسته بودی

هنوز هم مثل سابق از نگاه کردن به چشمهایم طفره میرفتی نگاهت میکنم ، دستهایت را میگیرم

همانطوری هست که همیشه بود ومن عاشقشان بودم همانطور گرم همانطور مهربان همانطور صمیمی

چقدر ارزو داشتم که یه روز سرزده دم خانه مان بیایی وچقدر این ارزو دیر براورده شد

اضطراب وجودت را حس میکنم اما من ارام هستم درست مثل قربانیی که به مسلخ میرود

میخواهم همه لذت یک ساعته حضورت را بدون اضطراب ،بدون ترس ، بدون دلهره

حس کنم و طعمش را بچشم

وبعد دوباره خداحافظی میدانم این بار نباید چشم انتظار بمانم چون تمام شده است

ارزویی که باید چند سال قبل براورده میشد اما نشد و چقدر زود دیر میشود

 

پاییز قرار بود فصل دیگری باشد رنگ دیگری داشته باشد قرار بود پر باشد از خنده از شادی

پر باشد از ارزو

چقدر سخت شده ام ، چقدر از خودم بدم میاید ، چقدر ....

گفتن چه دردی دوا میکند ، بگذار بماند پیشترها فریاد میزدم

اما اکنون دردرونم میشکنم ارام بغض میکنم .

مهر پر بود از روزهای قشنگ  اماابان پر شداز درد خدا اذر را بخیر کند

فکر نمیکنم دیگر به این زودی  قدرت ایستادن دوباره را داشته باشم

 

 

*******************************************

پ ن : ۲۵ و ۲۶ مهر یکی از بهترین روزهای عمرم بود

 

 ۲۶مهر داداشم برگشت

 

پ ن :هیچ کس دست مرا وا کرد؟ نه!  فکر دست تنگ ما را کرد؟ نه!

 

 

هیچ کس از حال ما پرسید؟ نه! هیچ کس اندوه ما را دید؟ نه!

 

 

هیچ کس اشکی برای ما نریخت هر که با ما بود از ما می گریخت

 

18 مهر 1386
سکون


دارم تسلیم می شوم : به سکوت به سکون به مرگ
هیچ کاری از دستم
برای دلم
بر نمی آید
وآنقدر ناتوانم
که انگار مرده ام
شاید تو با تمام حجم حضورت
برای من با اینهمه دلتنگی
تنها بهانه ای شدی که به یادم بیاورد
من مرده ام
...
چرا مرا نمی بینی؟
من مرده ام؟

--------------------------

پ ن : اوضاع ذهنم خرابتر از اونچیزیه که فکر میکردم

4 مهر 1386

شعری برایم بنویس                                          

لبریز عشق پر از تکرار دوستت دارم

ودوستم بدار و بمیر برایم شقه شقه شو خاکشو غبار شو

تا من سرگردان از کنارت بگذرم و گاهی حتی به گوشه چشمی

نیندازم

شعری برایم بنویس خیس و سرشار از باران از اندوه نداشتنم

و در بی قراری نبودنم

می خواهم انتقام عشقم را با عشق بگیرم

می خواهم انتقام بی قراری هایم را در بی قراری هایت بگیرم

می خواهم انتقام مردنم را در مردنت بگیرم

دوستم بدار که من هنوز عاشقم و تو هنوز

باور نکرده ای.....

----------------------------------------------------------------------------

پ ن : دوست داشتم یکی از وسط اسمون میافتاد وسط

زندگیم از ته و توی همه چیزم خبر داشت تا مجبور نبودم برای شناختش و شناختنم

ماهها و شاید سالها وقت بذارم

کسی که اونقدر عاشقم بود ودوستم داشت که بدون من میمرد

...

پ ن : خیلی دلم میخواد کسی منو فقط به خاطر خودم دوست داشته باشه

فقط خودم

پ ن : پاییز رو دوست دارم چون برام هزار تا خاطره داره

ازکودکی تا نوجوانی و حالا جوانی

هر کسی هم بگه پاییز فصل غم وغصه است

بیخودی گفته

رسیدن پاییز برهمه مبارک

15 شهریور 1386
اخرین تلاش

خوب این اخرین کاری بود که باید انجام میدادم

بسیار تلاش کردم که این جونه ساقه شکسته عشق رو

سرپا نگه دارم اما نشد .... او نیز نخواست .... او نیز ترجیح داد

در سکوت وتنهایی خویش غوطه ور باشد...

بسیار تلاش کردم که عاشقیم را اثبات کنم.........

اما اونیز به پای بچه گیم نوشت درست مثل سنگ صبور

نفهمیدم چرا خوب بودن ..... مهربانی ..... دلنگرانی .....

با عشق اوج گرفتن را..... شادمانه زیستن را ....

همه و همه را بچه گانه واحمقانه خواندن

چه شبهایی که بیدار ماندم وخدا را التماس کردم...

اما نشد .... و این اخرین تلاشم برای عشق بود

حال قلبم را چال میکنم برای ابد .. برای همیشه

ومن نقش بازی خواهم کرد برای هر انکس که دوست دارد این تئاتر

عاشقانه برایش خواه رقصید اما با قلبی از سنگ ...

وحتی عاشقانه خواهم مرد برایش اما با روحی پوسیده ومرده ...

او نیز صداقتم را باور نکرد

واین یعنی اتمام

پایان.

 *******************************

پ ن :

خدایا اخرین دعا وخواستم رو ازت خواستم

حتی نذرمو هم ادا کردم اما افسوس تو ....

پ ن :

فردا دارم میرم کرمانشاه بلاخره دلم طاقت نیاورد

میرم که عزیزترین و بهترین داداشی دنیا رو ببینم

بغلش کنم و یه دل سیر ببوسمش

درست مثل اونوقتا که ..........

پ ن :

اقای عزیز دیگه هیچ وقت مزاحم شما نمیشم

اینجا نوشتم که یادم بمونه

13 شهریور 1386
من اعتراضی ندارم
 
یک باره به خودت میای و می بینی که غریبه ای....با همه غریبه ای....با همه ی آدمهای دور و برت... منظورم از همه، همه ی همه ی آدمهاست...دور و نزدیک...انگار هیچ کس را نمی شناسی...انگار هیچ کس تو را نمی شناسد....و انگار جامانده ای.... انگار جا مانده ام... این روزها دلتنگم... و ابری... و گاهی ظاهرم هیچ نشان نمی دهد.... عادی عادی... یکی از پرونده هایم را بسته ام....و ته ته ذهنم...انتهای افکارم بایگانیش کرده ام.... جایی که هر لحظه به یادم نیاید...نه که فراموش شود...نه...باشد اما آن دور دورها.... مجرم را پیدا کرده ام... دیگر هیچ ابهامی برای بازگشت نیست...هیچ ابهامی.... مجرم من بودم و او تبرئه شد... و من هیچ اعتراضی ندارم...هیچ اعتراضی... گاهی سخت است که خودت را جدا کنی از افکاری که می خواهی نباشد...هر چه بیشتر رفتنشان را بخواهی بیشتر می مانند... و هر چه بیشتر بمانند بیشتر کلافه ات میکنند... اما حالا از خودم دورشان کرده ام... دور دور... نمی دانم چرا این روزهای کوفتی نمی گذرد... انگار حل شده ام...توی زندگی حل شده ام...توی روز مرگی لعنتی ام حل شده ام....و گاهی گریزی نیست... هیچ گریزی نیست....
 

پ ن :دوست داشتم یکی بود که این شعرو واسش بخونم

بعد خودمو تو بغلش جا بدم وای زار بزنم تا این همه تلخی وجودم از بین بره

اما افسوس که نیست .... نیست ......نیست

صدا کن مرا، صدای تو خوب است؛

صدای تو سبزینه‌ی آن گیاه عجیبی است، که در انتهای صمیمیت حزن می‌روید؛
در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف در متن یک کوچه تنهاترم؛
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است؛
و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش‌بینی نمی‌کرد؛
و خاصیت عشق این است؛
کسی نیست
بیا زندگی را بدزدیم؛
آن‌وقت میان دو دیدار قسمت کنیم؛
بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم؛
بیا زودتر چیزها را ببینیم؛
 

7 شهریور 1386
تنهایم بگذار!

گیرم بازم بیایی از عاشقی بخونی

گیرم تا دنیا دنیا ست بخوای پیشم بمونی

روز غمم نبودی خوشیت با دیگرون بود

منو به کی فروختی اون از ما بهترون بود

می ایی بیا غریبه حیف که دیگه خیلی دیره

حالا که خاطراتت یکی یکی می میره

کی گفته بود که تنهام وقتی تو رو ندارم

بازم می گم بدونی منم خدایی دارم

برگشتی اما انگار تو باختی توی بازی

غرورتم شکستن به چیت داری می نازی

---------------------------------------------------------

پ ن : مدتیه که مدام این ترانه رو دارم برای خودمم زمزمه میکنم

پ ن :

همیشه از تابستان بدم میامده  اما از هیچ ماهی هم اندازه شهریور متنفر بوده ام را نگفتم شهریور بوی پاییز محبوب منرا همراه دارد اما تا پاییز بیاید با ید 31 روز منتظر باشی شهریوری که پر بود با چالش برای پختن شیره انگور وچیدن انگورها ، پختن رب گوچه فرنگی و ترشی درست کردن و اذوقه خریدن برای زمستان سیاه چقدر از انجام این کارها بدم میاید اما هر چه باشد رسم است وباید انجام دهی تا پاییز بیاید امسال هم که بدتر از همیشه ...

از وقتی که برادرم رفته است جای خالیش بیشتر از همیشه یاد م میاندازد که چقدر از شهریور بدم مییاد میدانم برادرم رفته است تا مرد شود اما او از اول هم برای من مرد بود برای من بهترین همبازی دوران کودکی .... شریک وهمپای شیطنتها وشرارتهایی که فقط مخصوص ما بود که هیچ کس باور نمیکرد زیر چهره مظلوم و ارام من چنان دختر شلوغی نهفته است چقدر هدیگر را بغل میکردیم و برای سرگرمی قصه از من دراوردی تعریف میکردیم اگر برادرم بود میگفت سه نفر بودند ومن ادامه اش را میگفتم به نامهای ( نامهایی که من دراوردی بود وعمران اسمشان را جایی شنیده باشی؟! ) و او ادامه میداد اکیککا، پیکیکا ،چیچککا این ها میرفتن برای دزدی و.... قصه همیشه اینجوری شروع میشد و اتمامش بستگی به تخیلمان داشت .... گل کوچیک وبسکتبال بازی کردنهایمان و مسابقه دوچرخه سواری انشانویسهای دزدکی من دردلهای یواشکیمان .. حمایتهای بیدریغمان از همدیگر درمواقع لزوم .... چاقو بازیهای دوران بچه گی .... کبریت کشیدنهای کنار پله هایمان .... درس خواندنهایمان ... بوسیدنهای بیحد وحصرمن ... وقتی حوصله مان سر میرفت داداشیم بغلم می کرد سرش را روی پاهایم میگذاشت و من موهایش را نوازش میکردم همیشه میگفت وقتی دست لای موهایم میکشی انگار که قرص خواب خورده ام ارام میخوایبد

دروغ چرا هنوز یک هفته نشده من دلم برای برادرم یک ذره شده ......

همین حالا که دارم اینهارا مینویسم با گریه مینویسم اصلا من برادرم را میپرستم ..... دلم این روزها انقدر کم طاقت شده که با کوچکترین حرفی ، چیزی مثل بچه ها بهانه گیری میکنم و تا دلت بخواهد زار میزنم وگریه میکنم ....

چرا این پاییز لعنتی نمییاد همیشه پاییز پر بوده از انتظار ....

پ ن : همه چیز بیشتر از انچه که فکر کنی خراب شد است و گذشته واقعا گذشته است وما مجبوریم که فقط رو به جلو حرکت کنیم حتی اگر دردهایمان و رنجهایمان انقدر از پا بیاندازدمان باید برویم

و من دارم سعی میکنم که شجاع باشم و دوباره سر پا بیاستم خواهش میکنم.....خواهش میکنم

بیشتر از این با حضورت مرا رنج مده  من به تنهاییم خو گرفته ام مرا رها کن .....

تنهایم بگذار

3 شهریور 1386
هستم ... نیستم

 

صبح ها
غروبها
شبها
چقدر دلم برای دوست داشته شدن تنگ می شود...
روزهای تهی ست
و بیش از اینها صبور باید بود
چه! خوب میدانم
تابستان فصل من نیست.

------------------------------------------

 پ ن :دوباره فصل انگور ها شد اما امسال هم نیستی که مزه شان را بچشی

قولم را هنوز فراموش نکردم سهمت را کنار میگذارم که شاید روزی ....

پ ن : از وقتی که برادر به سربازی رفته تمام دیوار های خانه مان مرا وروحم را زیر دندانهایشان

میجوند ومن فقط به تماشای فروپاشی این جسم پوسیده نشسته ام

کسی نمیداند من تا چه اندازه برادرم را می پرستم

کسی نمیداند من بهترین همبازی کودکیهایم و بهترین قصه گو ...بهترین همراز....بهترین شنونده رازهایم را رهسپار  تا مرد شود وشاید مردیش را به همه ثابت کند غربت کرده ام

کسی نمیداند من این روزها چگونه تنهاییم را میجوم

پ ن : داداشی موبایلت روی میزت جا مونده گاهی وقتا میرم وچکش میکنم

وبلند بلند همان جمله ای رو که همیشه به موبایلم دست میزدی تا دزدکی گیمش بازی کنی رو میگم میدونم (موبایل یه وسیله شخصیه) رو تکرار میکنم و میبینم هیچ خبری نیست

اگه بدونی اندازه این سه روز چقدر بیتابی کردم کاش زودتر پاییز بیاد با اومدنش تو هم برمیگردی

پ ن : تازه فهمیده ام چقدر قبلا قوی بوده ام اما حالا ...

 

30 مرداد 1386
روزهای بی تو سنگ صبورم

این روزها بدترین روزهای بدون توست.
نمی‌خواهم بدانم سال پیش همین موقع‌ها کجا بودم و چه می‌کردم.
اصلا نمی‌خواهم. تو فکر کن فرار می‌کنم. تو فکر کن می‌ترسم.

 فکر کن چقدر عاجزم که هنوز به تو فکر می‌کنم.

اما با از دست دادن تو انگار خانواده‌ام را هم از دست داده‌ام.

 انگار که اصلا نیستند. انگار که اصلا از اول هم نبوده‌اند و من نمی‌دیدم.

چه عیبی دارد بعضی وقت‌ها بترسم.

چه عیبی دارد حسابگر باشم. یا برای خودم قوانین سختی بگذارم.

 آدم‌ها اگر قوانین سخت دست و پاگیرشان نباشد بعد از مدتی به پوچی می‌رسند.

باید به خودت سخت بگیری. این را همین چند وقت پیش فهمیدم.

 وقتی دیگر نمی‌دانستم با تنهایی‌ام چه کنم. بگذار به حساب اینکه می‌ترسم.

گریه می‌کنم بعضی شب‌ها. اما مهم نیست.

بگذار سوگواری کنم برای تو. 

یکی می‌گفت: هر از دست دادنی سوگواری مخصوص خودش را می‌خواهد. باید دوره‌اش بگذرد.
دارم دوره‌اش را می‌گذرانم اما حالم خوب است.
بگذار همه هر چه دلشان می‌خواهد فکر کنند.

بگذار بگویند چه بی‌احساس است و چه سخت.

بگذار راحت برای خودشان داستان ببافند و لذتش را ببرند.

بگذار فکر کنند فراموش کرده‌ام تو را، آن حادثه را! اما نکرده‌ام که!
تو که می‌دانی. تو که می‌فهمی. نمی‌فهمی؟

یکی میگوید : تو قوی هستی روح بزرگی داریُ

 تو سخترین ها را تحمل کردی چیزهایی که کسی نمیتوانست نصفش را از سر بگذراند

حس میکنم دیگر توانی برایم نمانده دیگر بیشتر از این نمیتوانم صبرم تمام شده

خسته ام...... خیلی خسته ام

درست مثل تو که خسته ای .....

مثل تو که این روزها پریشانی.....

مثل تو که بی پناهی درست مثل من ....

مثل تو که سرگردانی درست مثل من .....

دنبال یه  اغوش گرم و امن ومطمئن میگردی که فقط ارامش باشد که فقط سکوت باشد که فقط نفس گرم باشد که نیست

همه جا رو که نگاه کردم همه جا را گشتم نبود

ومن درتنهایی خودم سخت گریستم برای تو برای خودم

برای دردی که وجود هردویمان را مثل خوره میخورد

من میفهمم خوب هم اما نمیتوانم کاری بکنم دستانم بسته است

روزهای پاییزی امسال بدترین روزهای نبودنت خواهد بود

*********************************

پ ن : دلم از همه این دنیا یه بغل گنده با ارامش میخواد کسی سراغ دارد؟!

26 مرداد 1386
انقدر پریشانم

چه خوب,
نقشم را
به من آموخت
عشق ِ خاکستری ِ تو
...
عریان میرقصم
با سایه‌ی تردید
عاشقانه
هر شب...
و تو هیجان زده
تماشا و... تحسینم میکنی
...
میدانی؟
به عشق ِ هیجان و کف زدنهای تو
اگر بخواهی
برایت عاشقانه با مرگ هم میرقصم

------------------------------------------------------------------

پ ن:آنقدر پریشانم
که
نمیدانم
دارم میخوابم
یا بیدار شده ام
؟

 

20 مرداد 1386
سه حرف برای تو که این روزها باز پررنگ  تر از قبل شدی
تو مرا میترسانی

بی آنکه بدانی

خیال من اینگونه از تو نمیگذرد

نمیتواند بگذرد!

این جذر و مد به ناگاه

دیوانه ام می کند..

********************

دلم برای این روزها تنگ می شود

برای این روزها که لبخند میزنی

و لبخندت را میچینم...

 

بغض کردم

چقدر لال ماندم

بین حرفهایم.

************************

برویم

من به پشت سر نگاه نمیکنم.

در جاده دخترکی نشسته است

و زخم زمین خوردن هایش را نگاه می کند...

بلند می شوم و ادامه می دهم

زخم های ملتهبم را بهانه نمی کنم.

می روم اما این بار تنها...

 

 

11 مرداد 1386
امروز یه جوریم

 

بعد از روزها عصر گوشیمو دراوردم و شماره رو از حفظ گرفتم با اینکه قبلا سیوش کرده بودم اما نرفتم توکانتکت های موبایلم مطمئن بودم جواب نمیده اما نمیدونم چرا یه حس وادارم کرد که شمارشو بگیرم هنوز اخرین اس ام اسش یادم بود که دیگه نمیخوام وقتی گوشیمو نگاه میکنم اسمی از تو ببینم شاید اون موقع از روی عصبانیت نوشته بود ولی مدتهاست که ذهنم رو درگیر کرد وقتی صدای بله گفتنش رو شنید انگار از خواب هزار ساله پاشدم به دروغ گفتم خوابتو دیدم که مریض شدی خواستم حالتو بپرسم خندید گفت نه دلت تنگ شده واقعیت اینه با خنده گفتم نه و حرفهای تکراری گذشته وقتی قطع کردم مدام با خودم کلنجار رفتم که چرا زنگ زدم ؟ چرا نتونستم سر قولم وایستم از عصر تا حالا دلگیرم از همه و بیشتر از خودم انگار غم همه دنیا رو ریختن تو دلم کاش زنگ نزده بودم نمی دونم فقط خیلی از این روزهای یکنواخت و تکراری خسته ام

*************************************

پ ن : عجیب منتظر پاییزم گرچه از تابستون هنوز دو ماه مونده اما دلم میخواد زودتر پاییز بیاد شاید ......

پ ن بعدی: خدایا من نذرامو دونه دونه دارم ادا میکنم فقط هم دلم میخواد دلمو به تو خوش کنم گرچه خیلی چیزها از این ور و اونور میشنوم دلیل بر نشدن خواسته من اما من فقط به تو وقدرت تو ایمان دارم خواهش میکنم من روسیاه رو ناامید نکن

پ ن بعد بعدی : امام رضا هنوز جواب نامه من رو ندادی یادم نرفته هنوز منتظر معجزه هستم ....

پ ن بعد بعد بعدی: بیمنظور بدون مخاطب خاص

امشب که دلم غم داره
امشب که تورو کم داره ،
امشب که به تو محتاجم
از تو خبری نیست ...
امشب که دلم شکسته
چشم به راهت نشسته
بیا که غیر از عشق تو عشق دگری نیست...

6 مرداد 1386
تولد

 

 

امروز روز تولدم بود

یه روزی که با همه روزهای دیگه ام فرق داشت یه مهمونی کوچیک گرفتم اولین واخرین بار

حالا شدم ۲۵ ساله‌‌با‌‌ کلی ارزو و هدف تو دلم و یه زندگی که گاهی وقتها بدجوری نشیب و فراز داره اما هنوز زنده ام هنوز امیدوارم

امروز قشنگترین روزم بود و بهترین هدیه ها رو از بهترین دوستای دنیا گرفتم

******************

پ ن : با اینکه ادرس اینجا رو نداری ولی اس ام اس ات بهترین هدیه ای بود که گرفتم دلم میخواست بدونی برام خیلی با ارزشی وکلی از شادی پیغامت گوشیمو بوسیدم

پ ن بعدی : حس میکنم زندگی رو دوست دارم با همه سختیها ومشکلاتش

پ ن بعد بعدی : میخواستم برم اعتکاف نشد برای همین نذر کردم این سه روزه رو روزه بگیرم

یه حاجتی از خدا بخوام ببینم تا چه حد می خواد بزرگواریشو نشونم بده

اسفند 1386
ش ی د س چ پ ج
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29    
آرشیو
عناوین آخرین یادداشت ها
تعداد بازدیدکنندگان : 10863


Powered by BlogSky.com