هجر گل
او بود و او نبود
ساقی دل
بوف قهوه ای




خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
28 اسفند 1384
من و تو ما بودیم

من و تو ما بودیم. همراه و هم نگاه. همبغض و همصدا . همپا و پا به راه ... تو اما دلت با من نبود. گفتم این سیب سرخ را میچینم تا کودکان بهانه گیر فردا نگویند که "آدم"ی در میان این همه آدمی نبود و در تقسیم آن همه علاقه "رفتن" سهم ساده ی تو شد و "ماندن " سهم دشوار دستهای تنهای من .امروز هم نه گلایه ای از این همه انتظار و نه بهانه ای از نمناکی کاغذ . راضی به رضای همین زندگی و چشم به راه طنین ترانه و باران . در خوابهایم بیدار میشوم و در بیداریم میمیرم.

یک پا به راه رویا و یک پا به بن بست بیداری . خوابگرد و گریه نشین. آخر قصه رو سیاهی به زغال شعله های غزل سوز میماند. برگرد و دستم را بگیر. میخواهم در کنار تو بر برگهای بوسه بنویسم: آبی ترین آبی دنیا همین آسمان خاکستری خانه ی من است .

 

 

28 اسفند 1384

هر گز

عشقت را هر گز بازگو نکن
عشقی که هرگز به زبان نیاید
مثل نسیمی ملایم ساکت و نامرئی می گذرد
و همه چیز را بر سر راه خود
تکان می دهد

من عشقم را به زبان آوردم
و قلبم را بر او گشودم
سرد و لرزان با ترسی مرگبار
و او رفت...

بعدها مسافری بر سر راهش پیدا شد
ساکت و نامرئی، مثل باد
و او،
عشق این مسافر را پذیرفت
نه، هرگز عشقت را بازگو نکن

27 اسفند 1384
کاش بودی خیلی دلتنگم

داشت می رفت

                        گفتم بمان

                                        نماند .

با خودعهد بستم که اگر هم آمد

                                به او حرفی نزنم .

او که رفت و نماند

                            من ماندم و خو گرفتم

                                                             به ماندن بی او .

27 اسفند 1384

گاه گاه

گاه گاه ما می ایستیم،
در کنار چشمه تاریک،
در عمق سکوت می نگریم،
و عشقمان را می جوییم.

26 اسفند 1384
بهانه ....امید ..

 

 

وقتی

همه چیز رو به نیستی است

تنها بهانه …

برای نفسی تازه کردن

تنها امید …

برای گذران شبی بیهوده

           لبخند صادقانه توست  

25 اسفند 1384

بارها

بارها پنداشته ام که به آرامش رسیده ام
وقتی که آرامش بس دور بوده است
همچون کشتی شکستگان میان دریا
که خیال می کنند می بینند خشکی را

پس، از ستیز خود می کاهند
اما نومید چون من درمی یابند
که سواحل موهوم بسیار
در پیش بندرگاه نشسته است.

24 اسفند 1384

مرا

مرا هیچ رنجی شکنجه نمی کند
روح من رها
در ورای این نقشبند میرا
وحودی دلیرتر می تند

که به تیغ نمی توانش برید
و به شمشیر نمی توانش درید
پس مرا وجودی دوگانه است
یکی را به بند کشی، دیگری پر می کشد

عقاب از آشیانه اش
چون برون شود
بی درنگ بر آسمان دست می یازد
تو نیز چنان توانی کرد

مگر آنکه خویشتن
دشمن خود باشی
اسارت، هشیاری ست
آزادی نیز چنین است.

24 اسفند 1384
به چشمان تو می اندیشم !

 

 

 ...
من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی


شعر چشمان تو را می خوانم

 

چشم تو چشمه شوق


چشم تو ژرفترین راز وجود


برگ بید است که با زمزمه جاری باد


تن به وارستن عمر ابدی می سپرد


تو تماشا کن


که بهار دیگر


پاورچین پاورچین


از دل تاریکی می گذرد


و تو در خوابی


و پرستوها خوابند


و تو می اندیشی


به بهار دیگر


و به یاری دیگر


نه بهاری


و نه یاری دیگر


حیف


اما من و تو


دور از هم می پوسیم


غمم از وحشت پوسیدن نیست


غمم از زیستن بی تو دراین لحظه پر دلهره است


دیگر از من تا خاک شدن راهی نیست


از سر این بام


این صحرا این دریا


پر خواهم زد خواهم مرد


غم تو این غم شیرین را


با خود خواهم برد ...
 

 

23 اسفند 1384
من می دانم

باید

من می دانم که به زودی باید بمیرم.
تمام درختها رنگین شده اند،
و انتظار بوسه "ژوئیه" را می کشند.
رؤیلهای من بی رنگ می شوند.
هیچ وقت من، در هیچ یک از کتابهای شعرم،
پایانی به این تیرگی ننوشتم.

تو گلی را برای سلام به من از ساقه جدا می کنی،
من او را در غنچه اش دوست می داشتم.
اما من می دانم که بزودی باید بمیرم.

نفس من در روی رودخانه خدا پرواز می کند.
و من به آرامی پایم را،
در جاده آسمان ابدی می گذارم.

23 اسفند 1384
نی!

بگذراز نی

           من حکایت میکنم

    و ز جداییها شکایت میکنم

                نی کجای این نکته ها آموخته

                        نی کجا داند نیستان سوخته

بشنو از من بهترین راوی منم

راست خواهی هم نی و هم نی زنم

نشنو از نی ...نی نوای بی نواست

بشنو از دل دل حریم کبریاست

نی بسوزد خاک و خاکستر شود

دل بسوزد خانه داور شود

 

 

22 اسفند 1384

آسان

آسان نیست بیان تغییری که تو پدید کردی.
اگر که اکنون زنده ام، آنگاه مرده بودم
هرچند همچون سنگ
بیدرد از مردگی.
تو مرا با نوک پا به پیش نراندی
یل مرا بر جای نگذاشتی تا چشم مات تنگم را
یه آسمان بدوزم باز، هرچند بی امید
به درک نیلگونی یا ستارگان.

22 اسفند 1384
خدایا

 

خیال رفتگان شب تا سحر در جانم آویزد

خدایا این شب آویزان چه می خواهد ازجانم

پریشان یادگاریهای بر بادندو می پیچیدند

بـه گـلزار خزان عـمـر چـون رگبار بارانــم

 

خزان هم با سرود برگ ریزان عالمی دارد

چه جای من که از سردی و خاموشی زمستانم

 

گروه کودکان سرگشـته چرخ فلـک بازی

من از بازی ایـن چرخ و فلک سـر در گریبانم

 

به مغزم جعبه شهر فرنگ عمر بی حاصل

به چرخ افتـاده و گویی درآفـاق اسـت جـولانم

22 اسفند 1384

تو می آیی و می روی

تو می آیی و می روی.
درها با آرامی بسته می شوند
گویی بی وزشی
آرامترین همگانی تو
که از میان خانه های آرام می روی.

چنان می توان به تو خو گرفت
که نگاه دیگر به کتابی خو نمی کند
هنگامی که از سایه سر تا سر نابود کننده ات تصاویرش زیباتر می شوند؛
زیرا که اشیا همواره تو را
به نوا در می آورند،
تنها گاهی آرام و گاهی بلند.

اغلب آنگاه که در حسهایم تو را می نگرم
صورت کلی ات بخش بخش می شود :
تو همچنان آهوان روشن ناب می خرامی
و من تاریکم، من جنگلم.

آن چرخی تو که کنارش می ایستم :
از دیرک های شب زده ات
همواره یکی سخت می شود
و نزدیکتر می آید به جانب من ،

و کارهای آماده ام را می سازند
از بازگشتی به بازگشتی !

21 اسفند 1384

اما

...اما شمردن علفها بی فایده است.هیچوقت نمی توان تعداد آنها را فهمید. یک زمین چمن، مرزهای مشخصی ندارد، لبه ای هست که علف در آنجا از رشد کردن دست می کشد، ولی هنوز چند نخ علفِ پراکنده این طرف تر در آمده است.بعد یک تکه چمن سبز انبوه به چشم می خورد و بعد از آن یک نوار تـنک از علفها: آیا اینها جزو چمن هستند ؟ در جای دیگر علفهای بیشه وارد چمن می شوند، و دیگر نمی توان چمن و بوته را از هم تمیز داد. و حتی آنجا که جزو علف نیست، هیچوقت نمی توان فهمید، کی باید از شمارش دست کشید: بین گیاهک با گیاهک، همیشه جوانهّ برگهای ریزی  وجود دارد که بفهمی نفهمی از خاک سر بیرون میزند و ریشهّ آن، سلول سفیدی است که به سختی دیده می شود؛ یک دقیقه قبل می شد آن را به حساب نیاورد، اما حالا باید او را هم حساب کنیم. در ضمن دو نخ علف دیگر که کمی پیش به زردی می زدند، حالا کاملآ پژمرده اند و بایست از شمار علفها کنار گذاشته شوند. بعد مرحلهّ تقسیم علفهاست: آنهایی که به دو نیمه شده اند،یا پخش زمین شده اند،یا رگبرگهایشان مجروح شده است، یا برگهای ریزی که قسمتی از بافت خود را از دست داده اند... ده گانه های شمرده شدهّ علفها، عدد کاملی را تشکیل نمی دهند. آنها یک مجموعه علفِ له شده و ویران را تشکیل می دهند که در بخشی هنوز زنده و در بخش دیگر با گل و لای آمیخته شده اند و خوراکِ گیاهان دیگر هستند: گیاه خاک...

اسفند 1386
ش ی د س چ پ ج
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29    
آرشیو
عناوین آخرین یادداشت ها
تعداد بازدیدکنندگان : 11286


Powered by BlogSky.com