خیال رفتگان شب تا سحر در جانم آویزد
خدایا این شب آویزان چه می خواهد ازجانم
پریشان یادگاریهای بر بادندو می پیچیدند
بـه گـلزار خزان عـمـر چـون رگبار بارانــم
خزان هم با سرود برگ ریزان عالمی دارد
چه جای من که از سردی و خاموشی زمستانم
گروه کودکان سرگشـته چرخ فلـک بازی
من از بازی ایـن چرخ و فلک سـر در گریبانم
به مغزم جعبه شهر فرنگ عمر بی حاصل
به چرخ افتـاده و گویی درآفـاق اسـت جـولانم |