هجر گل
او بود و او نبود
ساقی دل
بوف قهوه ای




Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
30 فروردین 1385
باران

30 فروردین 1385

29 فروردین 1385
دستور مصرف

من قرص مسکنم
در خانه عمل می کنم
در اداره تاثیرم پیداست
سر جلسه امتحان می نشینم
در محاکمه حاضر می شوم
با دقت تکه های لیوان شکسته را به هم می چسبانم -
فقط مرا بخور
زیر زبان حلم کن
فقط قورتم بده
و رویش آب بخور.

می دانم با بدبختی باید چکار کرد
چگونه خبر بد را تحمل کرد
بی عدالتی ها را کاهش داد
و فقدان خدا را چگونه معلوم ساخت
و کلاه عزاداری مناسب چهره انتخاب کرد
منتظر چه ای ؟ -
ترحم شیمیایی را باور کن.

هنوز جوانی آقا (یا خانم)
باید به زندگیت سر و سامان بدهی.
چه کسی گفته
که زندگی باید دلیرانه سپری شود ؟

پرتگاه خود را به من بده -
آن را با رویاها هموار خواهم کرد
آقا (یا خانم) از من سپاسگزار خواهی بود
به خاطر چهار دست و پا فرود آمدنت.

جان خود را به من بفروش
خریدار دیگری نصیبت نخواهد شد.
شیطان دیگری هم ، وجود ندارد.

28 فروردین 1385
دلتنگم!

دیگر به خلوت لحظه‌هایم عاشقانه قدم نمی‌گذاری،
دیگر آمدنت در خیالم آنقدر گنگ است که نمی‌بینمت.
سنگینی نگاهت را مدتهاست که حس نکرده ام .
من مبهوت مانده ام که چگونه این همه زمان را صبوررانه گذرنده ای؟!
من نگاه ملتمسم را در این واژه ها  پر کرده ام که شاید ....
دیگر زبانم از گفتن جملات هراسیده است.

 و دستهایم بیش از هر زمان دیگر نام تو را قلم می زنند .

و در این سایه سار خیال با زیباترین رنگها چشمهایت را به تصویر می کشم

نگاهت را جادویی می کنم که شاید با دیدن تصویر چشمهایت جادو شوی .

تا به حال نوشته بودم ؟

به گمانم نه !

پس اینبار برایت می نویسم که :

دست نوشته هایت سر خوشی را به قلبم هدیه می کنند .
می‌خواهمت هنوز ؟؟؟

گاه چنان آشفته و گنگ می شوم که تردید در باورهایم ریشه می دواند

اما باز هم در آخرین لحظه تکرار می کنم که حتی اگر چشمانت بیگانه بنگرند.
می‌خوانمت هنوز ، حتی اگر دستانت مرا جستجو نکنند.
هیچ بارانی قادر نخواهد بود تو را از کوچه اندیشه‌هایم بشوید.

و اینها برای یک عمر سرخوش بودن و شیدایی کردند کافی است.

به گمانم در ورای این کلمات می خواستم بگویم که :

دلتنگت شده ام به همین سادگی .

 

25 فروردین 1385
ما شدن را تجربه کنی!

کسی سرزده می‌آید.
در دلت جایی برایش خالی می‌کنی.
و همه می‌رنجند از اینکه جایشان تنگ شده.
بعضی حتی رهایت می‌کنند و می‌روند.

کسی سرزده می‌آید.
صفای مجلس‌ات می‌شود و قبله نگاه‌ات.
چشمهایش آئینه آینده،
و حرف‌هایش مرهم زخم‌های کهنه

کسی سرزده می‌آید.
از قصه آمدن می‌گوید،
و از افسانه ماندن.

کسی سرزده می‌آید.
و تو خورشید را پشت ابرهای تیره پنهان می‌کنی.
و چشمهای آسمان را می‌بندی،
تا در این خلوت عاشقانه،
دور از همه دیدگان،
ما شدن را تجربه کنی.

 

23 فروردین 1385

 

 

22 فروردین 1385
تو را دیدم

 

21 فروردین 1385
این منم رنجور و خسته

نگاه کن که از دور به تماشایت نشسته ام !

17 فروردین 1385
به یاد داشته باش

          

     

          همیشه به یاد داشته باش

                   

                          تا به فرامشی بسپاری

                 

                            آنچه را که اندهگینت میسازد

                            

                                       اما . . .

                                             هرگز فراموش مکن

 

                                                    به یاد داشته باشی 

                                                         آنچه را که شادمانت می سازد . . .

 

 

14 فروردین 1385

عشق

خود را درون گلم نهان می کنم
تا آن را بر سینه ات زنی
و مرا نیز بی اختیار در بر کشی
و دیگر هرچه پیش آید خوش است.

خود را درون گلم نهان می کنم
تا چون در گلدانت بپژمرم
تو بی اختیار هوای مرا کنی،
انگار که در نبودم تنهایی.

14 فروردین 1385
عزیزترینم تولدت مبارک

دل دخترک شیشه ای بود،همچون یک بلور زیبا بود

دل دخترک صاف بود بی هیچ نقش و نگاری بر روی آن

اما دخترک همیشه غمگین و افسرده بود ،بی هیچ امید و آرزویی

ناگهان یک روزکه خورشید بر زمین اشعه های طلایی اش راهدیه می کرد

مردی از جنس عشق و طراوت به دیدن دختر ک آمد .

مرد آمده بود تا با قلم عشق بر روی دل دخترک طرحی از شوق و شادی رسم کند

روزهای زیادی گذشت آن دو سنگ صبور هم شدند .

در روزهای خندیدن ،در روزهای گریستن

آن دو باهم به شهر رویا ها سفر کردند ، آن دو باهم حسی نو را تجربه کردند .

حسی متفاوت با همه احساسها ، حسی که به آنها لذت به اوج رسیدن را بخشیده بود.

دل مرد بزرگ بود و دریایی که همه غصه ها را در دلش پنهان می کرد .

دخترک هر شب قبل از خواب دعا می کرد ....

مرد حرفهایش از جنس عشق بود و دخترک کلمات محبت آمیز نثار جمله های عاشقانه مرد می کرد .

دخترک نمی دانست که جملات عاشقانه با کلمات محبت آمیز متفاوت است .

دخترک نمی دانست که دوست داشتن از عشق بالاتر است .

آن دو همه چیز را ابدی می دانستند ....

اما روزی طوفانهای سهمگین به وزیدن گرفتند .

وبعد از طوفان تنها ویرانه ای باقی مانده بود

مرد در این طوفان گم شده بود و دخترک تنها شده بود

دخترک اندیشید که همه چیز را در خواب دیده است .

ولی دخترک یادگاریها و خاطرات زیادی از مرد را به یاد داشت

وتنها یک نشانه جاویدان از مرد ؛ دخترک می دانست که:

مرد در 14 فروردین عاشقی را از خدا به امانت گرفته بود .

روزهای زیادی از افسانه آنها می گذرد ...

وهنوز دخترک با آمدن بهار جمله ای را زیر لب تکرار می کند.

 

نازنین یارم رسم عاشقیت هزارسال پاینده باشد

 

 

13 فروردین 1385
خدایا گوش می کنی!

خدااااااااااااااااااااااااا

می خواهم اینجا برات بنویسم و حرف بزنم تا حالا نشده بود که دردو دلمو که با تو می کنم و حرفهایی رو که بهت می زنم کسی بتونه بشنوه ولی دیگه نمی دونم چی کار باید بکنم .

خدا به من نگاه کن می خوام که امشب سوای همه این شبهایی که با هم حرف زدیم به حرفهای من گوش کنی می خوام که هرچی تو دلم می گذره رو بدون هیچ قالب نوشتاری و گفتاری ساده و کودکانه اینجا بهت بگم .

خسته ام ٬ خیلی خسته ام ...

دیگه صبرم تموم شده . دیگه چقدر باید صبوری کنم . دیگه چقدر باید تحمل کنم .

مگه من چی خواستم . مگه آرزوی من چه قدر بزرگ بود که تو سقف هیچ خونه ای جا نمی شد .

گناهم چی بود که باید حالا روزی هزار بار بمیرم و زنده بشم .

اگه دوست داشتن گناهه ٬ اگه عشق جرمه  . پس برای چی آفریدی . تو که خودت از عشقی و با عشق همه چیز رو آفریدی . منم این عشق رو از تو هدیه گرفتم . از تو رسم عاشقی رو آموختم .

خدااااااااااااا دارم فریاد می زنم تا بشنوی . این دفعه دیگه مثل شبهای قبل نیست که آروم گریه کنم واز ترس اینکه صدای گریه کردنم بیرون بره صورتم رو تو بالشم مچاله کنم . بشنو این منم .جرمم اینه که فقط خودش رو می خوام نه  تحصیلات و ثروت و خانواده و.... این جرمه من فقط روحش را دوست دارمو فقط خودشو به خاطر خودش می خوام . جرمم اینه که همیشه باهاش بیریا و صادق بودم . جرمم اینه که بلد نبودم جملات عاشقانه الکی و دروغ بهش بگم .جرمم اینه که همه حرفام و گفته ها و نوشته ام از ته قلبم بود .

چرا پشتت رو به هم کردی و هیچ جوابی نمی دی خسته نشدی از بس سکوت کردی و به تماشای اشکام نشستی . چرا امشب آرومم نمی کنی . چرا نوازشم نمی کنی . چرا بهم امید نمیدی . من که همیشه بهت اعتقاد داشتم . من که همیشه باورت داشتم چرا باورم نمی کنی یعنی تو به دو رکعت نماز من احتیاج داری تو که می دونی هر رکعت و کلمه به کلمه اون نماز هم با یاد وخاطره اون رنگین می شه . خسته نشدی این همه مدت سکوت کردی تو که می دونستی آخرش اینجوری می شه چرا گذاشتی که باهاش آشنا بشم . چرا؟؟؟؟؟   چقدر طول می کشه که تاوانشو پس بدم . فکر کنم همه عمرم . تو که میدونی دل کندن برام غیر ممکنه و سخته . پس چرا اینجوری شد . چرا همه چیز خراب شد . من که همیشه اعتقاد داشتم با عشق می شه معجزه کرد .و از پس همه مشکلات بر اومد چرا باور نکرد .؟! چرا بد قضاوت کرد ؟! چرا باورم نکرد ؟!

دوسال ونیم که دارم دعا می کنم و نذر می کنم و خدا و خدا می کنم پس کوووووووووووو؟! نگو که به مصلحتم نیست . نگو که حکمتی توش هست . نگو که سرنوشتم همینه . چرا برام یه کاری نمی کنی . دیگه با این حرفها دل صاحاب مردم آروم نمی گیره . سخن تازه ای بگو . دلخوشی جدیدی بهم بده . ببین دیگه چیزی از روح و دلم باقی نمونده . نذار که حرفهای مردم راست دربیاد که تو هم تنها گذاشتی . نذار که ایمانم به تو از بین بره امشب باید برام کاری بکنی . باید جوابمو بدی . تو که میدونی الان سه ماه که هیچ شبی چشم رو هم نذاشتم و نخوابیدم . مگه شب عید همین جا ننوشتم که اونو بهم عیدی بدی پس چرا ندادی . یعنی من لیاقتش و نداشتم . یعنی دل من ارزشش رو نداشت . چی کار باید می کردم که کوتاهی کردم ؟!

دیگه چقدر می خوای صبرم رو اندازه بگیری تو که می دونستی من صبور نبودم تو که می دونستی تو همه کاری من عجول بودم . تو که به رحمانیت و رحیم بودن معروفی . کو سخاوت و بخششت . اگه تو بخوای همه چیز درست می شه اگه تو بخوای دوباره سرنوشت از سر نوشته می شه . خدایا بخواه که همه چیز تغییر بکنه . بخواه که همه چیز به خیر ختم بشه .

من فقط خواستم یکم تو لحظه هاش باهاش شریک بشم . این گناهه ؟! دلم سوخته بدجوریم سوخته و قلبم شکسته . از من دیگه چیزی نمونده که تقدیم کسی بکنم هر چه بود به اون هدیه اش کردم . اونوقتا که خیلی دلتنگش می شدم خیلی مشکلات بهم فشار می اورد و از غصه اش ته دلم رو انگاری با میخ سوراخ می کردن می رفتم  و می خوابیدم . اما حالا سه ماه که شبها خوابم نمی بره . من که می دونم بنده خوبی برات نبودم آره . می دونم کلی گناه بزرگ و کوچیک کردم اما مگه نگفتی که اگه صدام کنید حتی کافرم باشه جوابشو می دی . دارم صدات می کنم . بخاطر دل شکسته و رنجورم جواب بده فقط همین یک بار .

خدایااااااااااا کمکم کن خیلی احساس بی پناهی و تنهایی می کنم . خیلی غصه ته دلم جمع شده جز تو دیگه برام کسی نمونده . ناامیدم نکن یا جوابمو بده یا این امانتیت رو ازم پس بگیر تا بیام پیشت . دیگه بیشتر از این نمی تونم زندگی کنم از این دنیا خسته شدم .

خدایا یا آرزومو برآورده بکن یا ....

خدایا باقی مونده کلام تنها یک جمله خیلی دوستت دارمممممم

منتظر جوابت می مونم .....

 

12 فروردین 1385
شب سردی است!

 

شب سردی است، و من افسرده.

          راه دوری است، و پایی خسته.

                      تیرگی هست و چراغی مرده.

                                    ***

  می کنم، تنها، از جاده عبور:

           دور ماندند ز من آدم ها.

                 سایه ای از سر دیوار گذشت،

                            غمی افروز مرا بر غم ها.

                                   ***

 فکر تاریکی و این ویرانی

        بی خبر آمد تا با دل من

                قصه ها ساز کند پنهانی.

                                  ***

  نیست زنگی که بگوید با من

          اندکی صبر، سحر نزدیک است.

                   هر دم این بانگ بر آرم از دل:

                         وای، این شب چقدر تاریک است!

                                   ***

 خنده ای کو که به دل انگیزم؟

             قطره ای کو که به دریا ریزم؟

                    صخره ای کو که بدان آویزم؟

                                    ***

 مثل این است که شب نمناک است.

          دیگران را هم غم هست به دل،

                   غم من، لیک، غمی غمناک است.

 

 

11 فروردین 1385

با من بیا

با من بیا
شاید دیگر باد
چنین بر ما نوزد،
و شاید ستاره ها دیگر
چنین بر ما نـتابند،
بیا با من
پـیش از پایـیز
پیش از آنکه دریاهای خون
مارا از هم جدا کند،
و پیش از آنکه تو عشق را در قلب خود ویران کنی
و من عشق را در قـلبم...

 

10 فروردین 1385
شکرگذاری

من عاشق نوشابه ام .

من عاشق کتا بم .

من عاشق توام .

این سه مورد برای شکرگذاری در درگاه خداوند کافیست.

خداوندا همه سپاسها و حمد ها از آن تو باد که سزاوارتر از تو نیافتم ...

 

 

   1      2    >>
اسفند 1386
ش ی د س چ پ ج
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29    
آرشیو
عناوین آخرین یادداشت ها
تعداد بازدیدکنندگان : 11278


Powered by BlogSky.com