هجر گل
او بود و او نبود
ساقی دل
بوف قهوه ای




Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
31 اردیبهشت 1385
هیچ می دانستید؟!

چه تفاوتی می کند که من و توباشیم یا نباشیم.

چرخنده های زمان بدون ما هم باز به حرکت خود ادامه میدهد

 و زندگی نیزبدون ما ادامه  میابد.

گاه لحظه هایی از راه می رسند که همه چیز

به یک چشم بر هم زدنی

دروغ و بی دلیل می شود

و تو درمی یابی که قبلترهاچه زود احساس خوشبختی کردی

ومی اندیشیده ای که روزگار را در تسخیر خود داری.

ولی اکنون می ببینی که همه چیز به یکباره برایت پوچ شده

واز آن همه احساس چیزی باقی نمانده است .

انگار که سیاهی و ظلمت تمام وجودت را بلعیده باشد .

انگار که از روز ازل با نور آشنا نبودی.

و با خود تکرار میکنی که چرا از ابتدا پنچره قلبم

 را به سوی عشق باز کردم.

وبه یادمی آوری زمان دوری را که کودکانه در آرزوی

شناختن واژه ای که همه از آن داد سخن می دادندبودی

و تو بی محابا تمام وجودت را در تاراج این واژه قرار دادی و سوختی.

سوختی یا ساختی؟؟؟!

نمی دانم .

بی شک ما بین این دو کلمه باقی ماندی.

و گاه چه زود ناکامیها را به فراموشی می سپاری

و با خود می اندیشی که

آنچنان فاصله ایست میان من و دنیای بیرون

که موجودی عجیب جلوه می کند

 وگاه اندیشه هایت غیر قابل درک میشود و

حتی سایه خود را از خود می رانی

 چرا که او نیز بر تو غریبه است.

 

30 اردیبهشت 1385
حوصله کنید... هزار تا حرف دارم... شما کلمه های مرا ندیده اید؟

                                                            خداوندا!

                                           به هر که دوست میداری بیاموز که

                                           عشق از زندگی کردن بهتر است

 

                                            و به هر که دوست تر می داری

 

                                                          بچشان که

 

                                         دوست داشتن از عشق برتر است

 

                                   

                                                       تو تماشا کن


که بهار دیگر

 

پاورچین پاورچین


از دل تاریکی می گذرد


و تو در خوابی


و پرستوها خوابند


و تو می اندیشی


به بهار دیگر


و به یاری دیگر


نه بهاری


و نه یاری دیگر


حیف


اما من و تو


دور از هم می پوسیم

 

 

29 اردیبهشت 1385
چرا غریبانه می نگرید؟

جور غریبی نگاه می کنید...

اما من قسم می خورم که از تمام دردهای دنیا فقط همین یکی را خوب می شناسم که ندارم...

بیایید! تمام کتابهایم را ورق بزنید اگر صدای سه تار شنیدید مختارید...

 اگر پروانه ای پرید مختارید... اگر قلبی طپید مختارید...

آخر شما که نمی دانید...

 من دیری است ندیدن را بیشتر از دیدن می خواهم و نشنیدن را بیشتر از شنیدن...

اصلاً شما جای من... بگویید...

سکوت زیباتر است یا آوای گوشخراش این همه ساز ناکوک؟...

می خواهم بروم... بروم جایی دور...

 نه رمز نگاهی را باز کنم و نه لحن کلامی را هجی...

می خواهم بفهمم ستاره ام از کدام طلوع آمده که غروبش چنین گلرنگ است...

رهایم کنید... می خواهم لحظه ای بیاندیشم...

 به خودم... به شما... به آنها... به آن همه باد آمده از ناکجا...

به آن همه ابر بی باران... به آن همه کوچه باغ بی عابر...

میان این همه اتفاق من از سر اتفاق زنده ام هنوز؟

خیلی چیزها هست که نمی دانم...

خیلی کارها هست که انجام نداده ام... خیلی جاها هست که نرفته ام...

 خیلی کتاب ها هست که نخوانده ام... هنوز نمی دانم نیچه چرا نیچه شد و دکارت چرا دکارت...

 باورتان می شود هرگز کتاب فلسفی نخوانده ام؟...

همیشه دلم خواسته فلسفه زندگی ام را خودم بنویسم...

 آخر نیچه و دکارت از حال و روز من و روزگارم چه می دانند؟...

من که همه چیز را می دانم کاری از پیش نبرده ام وای به حال آنها که نمی دانند...

اینها همه به کنار... چهارمحال و بختیاری را از نزدیک ندیده ام هنوز...

هنوز کسی برایم آواز دشتی نخوانده... دلم می خواهد مصر را ببینم...

 ونیز را نیز... راستی ونیزی ها مرده هایشان را کجا دفن می کنند؟...

بگذریم...

 

 

28 اردیبهشت 1385

28 اردیبهشت 1385
دارم فکر می کنم که :

دارم فکر می کنم...

زندگیم روبراه است . بی اغراق میگویم !

همه چیز بر وفق مراد است و زندگی شیرین ...

هیچ اتفاق خاصی نیفتاده جز اینکه احساسی به خاکستر نشسته است .

پدرو مادرم خوبند . یگانه برادرم با درس و دانشگاه کلنجار می رود و

دوستهایم هم گرچه دیگر چنگی به دل نمیزنند

 ولی حداقلش این است که هستند ! بودنشان را به نبودشان ترجیح میدهم .

 تنهایی مفرط مغزم را داغون میکند .

 یادم می اندازد در زندگی بی گمان زخمهایی هست که مثل خوره روح را...

نه!نه!... پوچ گرا نیستم به خدا... یعنی نمی خواهم باشم...

اما باور کنید در زندگی لحظه هایی هست که روح را از درون متلاشی می کند...

لحظه هایی که نمی توانی باورشان کنی...

 که باور کردنی نیستند... به گمانت رویا می بینی...

واقعیت با این همه تلخی را نمی توانی مزه مزه کنی...

 لحظه هایی که وقتی تمام می شوند انگشت حیرت به دهان می گیری از بودنشان...

باورت نمی شود به خاطر هیچ و پوچ آن همه غصه خورده باشی...

آری هیچ و پوچ...

اما باور کنید... باور کنید که در زندگی لحظه هایی هست که مثل خوره روح را...

باشد باشد... دیگر نمی گویم...

ولی هزار بار هم مثبت ترین کتابهای روانشناسی را بخوانم و

 پیش مثبت اندیش ترین روانشناسان هم بروم باز هم زخمهایی هست که ...

 نه اینکه شکایت کنم نه!. لطف زندگی به همان زخمهاست ! اینجوری حلش کردم .

 اینجوری میشود که ترش ترین دغدغه ها هم یکروزی حل میشوند

مثل شکرو چایی ، نه به همان شیرینیها ولی به همان راحتی آره ...

 

نهایت امر اینست که گمانم باید ایمان بیاورم

 به اینکه این عرصه ی زندگی ِ نمیدانم چی چی شکل جای به یاد آوردن است نه شناخت ،

( همان آیه ای که در بینش سال نمیدانم چندم دبیرستان خواندیم . آیه اش هم دقیق نمیدانم .)

 مثل فروغ که با دیدن این همه بهار و تابستان ایمان آورد به آغاز فصل سرد .

 

27 اردیبهشت 1385
عشق

 

پیش این سنگدلان قدر دل و سنگ یکی ست

قیل و قال زغن و بانگ شباهنگ یکی ست

دیدی آنرا که تو خواندی به جهان یارترین

چه دل آزارترین شد ،چه دل آزارترین

ناله از درد مکن

آتشی را که در آن زیسته ای ترک مکن

در غمت باز بمان

سرخ رو باش از این عشق و سرافراز بمان

راه عشق است که همواره شود

از خون رنگ

دل دیوانه تنها

دل تنگ

 

**************************************

آری

 و من در انتظار

چرخ گاریچی در حسرت واماندن اسب

اسب در حسرت خوابیدن گاریچی

مرد گاریچی در حسرت مرگ

 

*********************************

باز شب آمد بدنها خسته شد

    خستگان خفتند و درها بسته شد

          جز در رحمت که هرگز بسته نیست

               عشق دگر باشد کسی دلخسته نیست

                      شب است و سکوت است و ماه است ومن

                             شب و خلوت و اشک اه است و من

                                   شبی چون سیه روزی ،روز من

                                           شب و ناله استخوان سوز من

                                                    شب و ناله های نهان در گلو

                                                         شب و ماندن استخوان در گلو

من امشب خبر می کنم درد را

         که آتش زند این دل سرد را

                بگو بشکفد بغض پنهان من

                       که گل سر زند از گریبان من

                                    مرا کشت خاموشی ناله ها

                                                     دریغ از فراموشی لاله ها

 

26 اردیبهشت 1385
موی عروسکی

                                

 

نه!

اشتباه نکنید... عاشقانه نمی نویسم... چند وقتی می شود عاشقانه ننوشته ام...

درستش البته این می شود که چند وقت است عاشقانه ها را گذاشته ام کنج دلم بمانند و...

می خواهم از همین زندگی هایی که بیخ گوشمان درگذرند بگویم..

موهایم را باز می کنم می گذارم برای خودشان رها بشوند  گرمم می شود...

دوباره می روم سر وقت همان گل سر و همه را جمع می کنم و به قول مادرم دم اسبی می بندم!...

بچه که بودم همه عشقم این بود که موهایم بلند باشد و مادرم ببندد... محکم محکم!...

طوری که تا غروب هم بدوم و شل نشود... همیشه هم دم اسبی دوست داشتم...

 از آن مدل خرگوشی بستن بیزار بودم...

اما...

 تمام بچگی موهایم کوتاه بود و عروسکی... چه عروس کوچکی!...

حالا بزرگ شده ام... موهایم هم بلند شده اند... می خواهم کوتاه کنم مادرم رضا نمی دهد...

مادرم که راضی شود خانم آرایشگر مدعی است...

 به مادرم می گوید: نه تو رو خدا ! نذارین کوتا کنه ! اگه عروس بشه چی؟ دختر دم بخته ! درسشم که تموم شده...

 خلاصه حسرت موی عروسکی مانده به دلم...

هر بار کوتاه می کنم اما نه آنقدر که دلم می خواهد،

 از ترس اینکه مبادا عروس شوم و موهایم کوتاه مانده باشد...

 هر بار کوتاه می کند و می گوید:من دستم سبکه! یه ماه نشده عروس میشی!(خانم مهربانی است)...

من ولی توی دلم می گویم عروسک را دوست تر می دارم،

عروس ! خنده ام می اندازد...

 این بار اما کوتاهشان می کنم... خلاص!...

 

25 اردیبهشت 1385
همه شکهایم را با سه نقطه پر می کنم

گفته بودم به من سه نقطه ... یاد ندهید . بی جنبه ام ...  

آنوقت برای تمام حرفهایی که نمیدانم بگویم یا نه ، یا نمیتوانم بگویم سه تا نقطه میگذارم .

 برای تمام جمله هایی که بلد نیستم بگویم و تمام درونیهایم که در چگونگی گفتنشان شک دارم سه تا نقطه میگذارم .

برای تمام اسمهایی که نمیدانم بنویسم یا نه ، یا تمام داستانهای خام ذهنم سه تا نقطه میگذارم .

 برای تمام شکهایم  هم سه تا نقطه میگذارم .

همیشه در داستانها خودم را جای شخصیت اصلی میگذارم ، خیلی کیف میدهد .

 جای شما خالی . لحظات قشنگی است  !

یک چیزی بگویم یادتان بماند...

آنقدر خودم را فراموش کرده ام که هیچ کس را به یاد نیاورم٬پس خیالتان راحت...

تمام برچسب هاتان را بردارید... این شیشه دیری است شکسته... ترس انفجار ندارم دیگر...

مثل شیشه های خانه مادربزرگ که ضربدرهای زرد بزرگی داشت اما با اولین انفجار شکست...

چقدر نوشته هایم اینبار پر از سه نقطه شده من که گفتم بی جنبه ام ، سه نقطه یادم ندهید .

 

24 اردیبهشت 1385

24 اردیبهشت 1385
رویاهای من زنده اند و جاری

رویاهای من پنجره ندارند . بی در و پیکرند .

آدمها می آیند: می مانند یا می روند ، قصه ها شکل می گیرند :

یا شاخ و برگ می گیرند ، یا پاک می شوند ، لحظه ها عبور می کنند ، بی هیچ برگشتی

دنبال یک چیزهای دیگر میگردم . که از دلم نباشند ! عهد قدیم ... عهد جدید ...

چه میدانم ، به من بودا بیشتر می چسبد . حرفهای دلم کهنه شده ! نه اینکه کهنگی بد باشد ،

 شراب هفت ساله دیده اید چه طعم گسی دارد . دلم طعم گس دارد!

 سفر به اعماق فضا یا اعماق دریا یا زندگی تک به تک حیوانها ، از تمام قصه های مادربزرگ بهتر است .

 به تمام بیراهه هایی که رفته ام ، و آن خدایی که زیادی بزرگ است با تلنگر تکانم داد .

زیادی بزرگ است و امروز می گویم بدون ما کامل نبود اگر باید بپذیرم که دنیا باید همین شکل مضحک کنونی باشد .

 شکسپیرگفت :

" سعی کن چیزی را که دوست داری به دست بیاوری وگرنه مجبوری آنچه را که بدست می آوری دوست بداری " .

با این همه اجبار ، دیگر چه سخن از آزادی . سلب اختیارم را امروز امضا می کنم

به پشتوانه همان خدایی که زیادی بزرگ است ! با رضایت نسبتا کامل ،

 به پشتوانه نسبی بودن همه حرفها و کارها و تعریفها .

من مست می عشقم ... من مست می عشقم ، هوشیار نخواهم شد

از خواب خوش مستی ... از خواب خوش مستی ، بیدار نخواهم شد

گاهی از خود بی خود می شوم . شما بنویسید به پای جوانی و جاهلی !

چیز زیادی نمی خواهم . فقط یک خواب مستی ، که ترجیحا طولانی باشد

و یک ناآگاهی متفاوت با حماقت کنونیم که همان مستی می عشق مقصود باشد . 

می گویم باید این حرفهای دل را دور بریزم . ده شاهی هم قیمت ندارند .

 می گویند شراب کهنه عجب طعمی دارد و من باز دلم میلرزد ...

دلم می لرزد و باز مادربزرگ یکی بود ، یکی نبود می گوید .

 

23 اردیبهشت 1385
همه چیز دروغی بیش نبود

... هیچوقت درست و حسابی چیزی نبوده ام !

یعنی یک موجودیتی که خالصن یک چیز درست و حسابی باشد .

همیشه هزار تا چیز دوست داشته ام ولی هیچوقت عاشق یک چیز نبوده ام .

 بماند که نه دقیق عشق را میدانم و نه دوست داشتن را ! 

 همین چیزهایی هم که مینویسم ، وقتیست که در اصل باید بگذارم برای سپید کردن دل ،

من میگذارم برای سیاه کردن اینجا !

دیگر با سکوت دیوانه وار ابهت این لحظه های عبور کننده را هم خراب نمی کنم  ....

باید بی این حاشیه چینیهای متداول بروم سر اصل مطلب .

 نمیشمارم تعداد سکوتهایی که سرشار از نگفته ها بود .

 میترسم باز غرق شوم در محاسبه ی احتمال اینکه

چند درصد اگر حرفها تبدیل به آوا میشد من به وجد می آمدم !

 اینبار متفاوت با آن سرشار از نگفته ها میخواهم بروم سر اصل مطلب .

 ... مادر میگوید آوارگی بهتر از نبودن است ، نبودن بهتر از سراب بودن ...

دل ساده ...
 برگرد و در ازای یک حبه کشک سیاه شور
 گنجشک ها را
از دور و بر شلتوک ها کیش کن
 که قند شهر
دروغی بیش نبوده است

 

 

 

22 اردیبهشت 1385
باید که مرده باشم

 

هی ... !

نگویید چرا خاکستری می نویسی ... 

نگویید چرا به اینجای بغض که می رسی ...

تمام ترانه خیس می شود !

نگویید !

آدمی ست دیگر ....

هرچه خودم را به در و دیوار زدم که التهاب مکرر نبودن هایش فرو بشیند .... نشد که نشد !

آخرش هم دست به دامان این قلم و کاغذ شدم ....

-                                                                                                                          آرزویت همین بود دیگر ، اشتباه که نمی کنم ؟!

-                                                                                                                          دنبال قله روح من بودی ... اما آنقدر برای رفتن هول شده بودی که اصلا یادم رفت بپرسم که پیدایش کردی یا نه ؟! –

-                                                                                                                          هنوز صدای شعر خوانی هایت از پشت خطوط ارتباط .... خوب خاطرم مانده

-                                                                                                                          بگذریم عزیز رفته ام .... امید روزهای آبی ام !