
دارم فکر می کنم...
زندگیم روبراه است . بی اغراق میگویم !
همه چیز بر وفق مراد است و زندگی شیرین ...
هیچ اتفاق خاصی نیفتاده جز اینکه احساسی به خاکستر نشسته است .
پدرو مادرم خوبند . یگانه برادرم با درس و دانشگاه کلنجار می رود و
دوستهایم هم گرچه دیگر چنگی به دل نمیزنند
ولی حداقلش این است که هستند ! بودنشان را به نبودشان ترجیح میدهم .
تنهایی مفرط مغزم را داغون میکند .
یادم می اندازد در زندگی بی گمان زخمهایی هست که مثل خوره روح را...
نه!نه!... پوچ گرا نیستم به خدا... یعنی نمی خواهم باشم...
اما باور کنید در زندگی لحظه هایی هست که روح را از درون متلاشی می کند...
لحظه هایی که نمی توانی باورشان کنی...
که باور کردنی نیستند... به گمانت رویا می بینی...
واقعیت با این همه تلخی را نمی توانی مزه مزه کنی...
لحظه هایی که وقتی تمام می شوند انگشت حیرت به دهان می گیری از بودنشان...
باورت نمی شود به خاطر هیچ و پوچ آن همه غصه خورده باشی...
آری هیچ و پوچ...
اما باور کنید... باور کنید که در زندگی لحظه هایی هست که مثل خوره روح را...
باشد باشد... دیگر نمی گویم...
ولی هزار بار هم مثبت ترین کتابهای روانشناسی را بخوانم و
پیش مثبت اندیش ترین روانشناسان هم بروم باز هم زخمهایی هست که ...
نه اینکه شکایت کنم نه!. لطف زندگی به همان زخمهاست ! اینجوری حلش کردم .
اینجوری میشود که ترش ترین دغدغه ها هم یکروزی حل میشوند
مثل شکرو چایی ، نه به همان شیرینیها ولی به همان راحتی آره ...
نهایت امر اینست که گمانم باید ایمان بیاورم
به اینکه این عرصه ی زندگی ِ نمیدانم چی چی شکل جای به یاد آوردن است نه شناخت ،
( همان آیه ای که در بینش سال نمیدانم چندم دبیرستان خواندیم . آیه اش هم دقیق نمیدانم .)
مثل فروغ که با دیدن این همه بهار و تابستان ایمان آورد به آغاز فصل سرد .
|