
یه جایی صدایی از اعماق قلبم ، منو صدا می زنه
ممکنه همیشه خواب ببینم
رویاهایی که قلبم رو می بره با اشک و اندوه و غم بسیار
می دونم اون طرف یه جایی من پیداشون می کنم .
هروقت که زمین می خوریم به آسمان آبی
بالای سرمون نگاه می کنیم و با رنگ آبی اون بلند می شیم
اما اولین بار ، جاده طولانیی – تنهایی – انتهایی دوردست و ناپدید شدن
می تونم با این دو دستم روشنایی را در آغوش بگیرم .
وقتی که خداحافظی می کنم قلبم از حرکت می ایسته
دریک احساس لطیف ، تن ساکت و خالی من
به چیزی که حقیقت داره گوش فرا می ده
تعجب از زندگی ، تعجب از مردن
اون وقت با باد و شهر و گلها با هم می رقصیم
جایی یه صدایی از اعماق قلبم بهم می گه که
خواباهات رو ببین ، نذارازت جدا بشن
ما از غم شما یا از اندوه دردناک زندگی شما صحبت می کنیم
گاهی بجای صحبت آوازی برای شما سر میدیم
زمزمه صدا
ما هرگز نمی خواهیم فراموش کنیم که در هر خاطره گذاریی
یه راهنمایی برای شما وجود داره .
وقتی که یک آیینه شکسته می شه تکه های متلاشی شده
روی زمین پخش می شه . اون وقت نگاه های از زندگی جدید
دور تا دورما منعکس می شه. پنجره آغاز،آروم و بی حرکت
نور جدیدی از سپیده دم .
بگذار تن خالی ساکت من پر بشه و احیاء بشه
نه نیازی به جستجوی بیرون هست و نه از دریا با قایق گذشتن
بگذار درون من بدرخشه درسته اینجا درون منه
من یک روشنایی یافتم که همیشه همراه منه
یه روشنایی که همیشه با منه .
|