هجر گل
او بود و او نبود
ساقی دل
بوف قهوه ای




مجموعه عظیم فوتوشاپ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
31 خرداد 1385
می شود از عشق تهی گشت؟

مرا در ابرها می یابی..

دلتنگ هستی..

دلت هری می کند و جاری می شود..

باد مرا می برد..

و تو به دنبال من..

باد می وزد و اشکهای تو بر گونه هایت یخ می زند..

من بر شانه بادم.. و چشمانم،..

چشمانم عاشقانه تو را در دور دست دنبال می کند..

و چشمانم اشک بار است.. ولی،

.. شانه هایم در گرو باد..

آغوشم تهی از تو..

..و تو را می طلبم..

 

بیاد دارم که خشکم زد و سرد شدم..

به یاد دارم که چه شد که امید خود را برباد دیدم..

چه شد که خود را به دست باد نهادم و سبک از حضور تو..

.. پرواز کردم به سوی آنچه انتهایش را یافت توان کرد..

 

تو مرا می خوانی..

و من با سرعت باد از تو دور می شوم

به سراغم می دوی و اشک می ریزی..

و اشکانت در باد بر گونه هایت یخ می زند..

و من دورم از تو..

و من سوار ابری نرمتر از آغوش تو..

دور از تو..

دور از تو...

  

- می شود از عشق تهی گشت؟ -

بهونه ای بایدم..

 

دلسردم..

     دلتنگم..

سکوت قلبم، آزارم می دهد..

   

    دیوانه ای شده ام،.. سر گردان..

نه.. نمی شود از تو تهی شد....

 

  

مگر بر دوش باد سوار شوی و...

در تب و تابم بپیچی..

 

مگر... حرمت لبهای تو مرا بازخواند..

باد مخالف سازم..

بتازم به سویت..

بغریم در آغوش هم..

و باران سازیم

 

اشک من و تو..

 

 

28 خرداد 1385
من هنوز هستم!

من که به روی خودم نمی آورم٬
گاهی به جای همه ی تنهایی ها
لبخند تلخی می زنم که مثلاْ‌ خدا هست و...
لابد اتفاقی خواهد افتاد...
انگار نه انگار که اتفاقها
سالهاست که فریبت داده اند
انگار نه انگار که ترانه های «دوستت دارم»٬
تنها لبخندی گذرا شده است
بر دهان کسانی که می خواهند چیز های دیگری بشنوند.
همان بهتر
که خودت را
به کوچه ی روزهای نیامده بزنی
ثانیه ها را تا انتهای تنهایی بشمری
و به خواب عمیق دوست داشتن بروی...

  دلم گرفته است... ،اما نه انتظار سنگ صبوری است نه شانه ای برای گریه ...هیچ! ... اعتراف میکنم از این پیله خسته ام ...پیله ی من تنها پیله ایست که هیچگاه پروانه ای از آن بیرون نمی آید

تنهاییت را با که قسمت می کنی
روزها که من نیستم
و سال ها شاید؟
این همه سکوت را چگونه تحمل می کنی؟
تنهاییم را من
تقسیم نمی کنم

.....

من در گریز از خود با تو همراهم

در پس دادن غرامت سنگ شدن ستاره ها

در واهمه از خیس بودن گونه ها

سرخ بودن چشم ها

زرد بودن بیشه ها

من در گریزم ، با تو همراه

تو با صدای بلند نام مرا خط می کشی

 من نرم نرمک از خودم گم می شوم

و تو را به

  سکوت مرگبار چشمانم

می بازم!

 دیدی بر سر رد پای مان چه امد؟
دیدی چگونه باد به ساحل شنی مان نزدیک شد؟
و چگونه بر اشفت ؟
تار هایمان را یارای مبارزه نبود
دیدی؟
ببین ! خوب ببین، بادترین باد..
نظاره کن روزها یم
در حسرت تو
و شاید گاهی تنفر از تو
و گاهی دوری
وگاهی هیچ...
مانند این روز.
.
..
..
هیچ.

 

23 خرداد 1385
نمیدونم که نویسنده اش کیه ؟ ولی به دلم نشست

مرداب اتاقم کدر شده بود

و من زمزمه خون را در رگهایم می شنیدم

زندگی ام در تاریکی ژرفی می گذشت

این تاریکی ، طرح وجود مرا روشن می کرد

در باز شد

و او با فانوسش به درون وزید

زیبایی ِ رها شده ای بودم

و من دیده براهش بودم :

رویای بی شکل زندگی ام بود.

عطری در چشمم زمزمه کرد

رگ هایم از طپش افتاد

همه ی رشته هایی که مرا به من نشان می داد

در شعله ی فانوسش سوخت

زمان در من نمی گذشت

شور برهنه ای بودم.

 

او فانوسش را به فضا آویخت

مرا در روشن ها می جست

تار و پود اتاقم را پیمود

و به من ره نیافت

نسیمی شعله ی فانوس را نوشید.

 

وزشی می گذشت

و من در طرحی جا می گرفتم

در تاریکی ژرف اتاقم پیدا می شدم

پیدا ، برای که ؟

او دیگر نبود.

آیا با روح تاریک اتاق آمیخت ؟

عطری در گرمی رگ هایم جابجا می شد.

حس کردم با هستی گمشده اش مرا می نگرد.

و من چه بیهوده مکان را می کاوم:

آنی گم شده بود.

 

 

18 خرداد 1385
روزگار اگر روزگارِ ماست،

روزگار اگر روزگارِ ماست،
هیچ احوالی از من مپرس،
نه زنگی بزن،
نه خطی بنویس،
نه نامه‌ای بفرست.
زندانی نیستم،
بیمارستان نیستم،
خانه‌نشین و خاموش نیستم،
پس زنده‌ام هنوز!
حالا برو،
می‌خواهم بخوابم.
می‌خواهم به خوبی‌های همین شب و روزِ همیشه بیندیشم.
ما زنده‌ایم هنوز،
صبح‌ها خسته از خواب برمی‌خیزیم.
شب‌ها خسته به خانه برمی‌گردیم.
کسی به ما نمی‌گوید دست و رویَت را کجا شُسته‌ای.
کسی به ما نمی‌گوید اسمت چیست.
کسی از ما نمی‌پرسد شماره‌ی کفشِ همسایه‌ات چند است،
اصلا چرا زنده‌ای هنوز.
کسی کاری به کارِ کلماتِ مخفیِ ما ندارد.
ما خوش‌بخت‌ایم دوست من.
حالا برو،
می‌خواهم بخوابم،
فقط بخوابم!

(سید علی صالحی)

 

 

16 خرداد 1385
اینو خیلی وقت پیش از یه وبلاگی دزدیده بیدم!

 

            در محـضر خلق بندگی ما راکشت

 

               از بهـر دو نان دوندگی ما راکشت

  

                       گه منت روزگار و گه مـنـت خلق

  

                             ای مرگ بیا که زندگی ما راکشـت

 

 

14 خرداد 1385
اهای مردم

آهای با شماهایم که

قلبتان را به عرضه نهاده اید

 به چه بهایی ؟

 به سیم یا به لبخندی ؟

 به شاخه گلی یا گوشه چشمی ؟

 ندانسته قیمت، حراجش می کنید

 در این آشفته بازار

 به گوشه چشمی می دهید و به پوز خندی بازمیگیرید

 مطاعی گران را ارزان می فروشید و به گزاف قیمتی پس می گیرید

 قبل از فروش قیمتش را دریابید .

 

         

 

 

12 خرداد 1385
خدایا

خدایا!
 
 
 
نیازمند آن نیرو ، شهامت و ایمانی هستم
 
 
تا دریابم که  در هر چه روی می دهد
 
 
رحمت تو نهفته است.
 
 
مرا خردی بخش
 
 
 
که شکست را توقف نداند
 
 
وآن را نردبانی برای فراز به اوج ببیند
 
 
تا دریابم ،‌ راه موفقیت من را
 
 
شکست های بی شمار هموار می کند.
 
خدایا !
 
 
تو به همه چیز آگاهی
 
 
 پس بادا که خواست تو پیوسته تحقق پذیرد
 
 
در اندوه و شادی،
 
معبودم !
 
 
با دا که خواست تو تحقق پذیرد.
 
 
خدایا هر روز که راه ستایش تو را می پیمایم
 
 
با دیدگانی شگفت زده
 
 
زیبایی را می جویم
 
 
که ذات توست .
 

11 خرداد 1385
دوست داشتن بهانه ایست برای زندگی کردن

                                                           

دوست داشتن بهانه ایست برای زندگی کردن .
 انسانها آن هنگام که به هم دروغ می گویند چه زیبا می شوند .
 آن هنگام که در پس چهره شان کوهی از ریا برپا می دارند .
 آنان حتی دروغ های خود را باور می کنند .
 آبا باز زیستن زیباست.
 آیا خداوند زندگی را زشت آفرید .
 مگر نه این که او مظهر کمال است ، پس چگونه می تواند زشتی بیافریند.
 نه ، نه ، زندگی را انسان آفرید .
 گناه را هم .
 انسان زمین را از زمین گرفت و ماه را از ماه .
 و کارها را دو قسمت کرد : نیک و بد .
 و انسانها را سیاه و سپید
 و آنان که آرام دراز کشیده بودند را مرده و آنان که لاشه های خود را بر دوش می کشیدند زنده
 { به راستی که بسیاری قبل از این که به دنیا بیایند مرده اند }
 حیوانات بی گناه را اهلی و وحشی { و کدامین حیوان از انسان وحشی تر است }
 همه را ، همه را این انسان والا آفرید .
 و گرنه این جهان همه وجود خداوند است و عاریست از نامها ،
 که او مردگان را مرده نمی پندارد .
 و یاد می آورم هنگامی که خدا انسان را نامید و به او گفت: تو را انسان می نامم زیرا که فراموش کاری .
 به راستی او این آفریده مخصوص را می شناخت .
 مگر نه ابن است که همه  فریاد قالو بلی را از یاد برده ایم ...
 و به یاد می آورم آن کلمه کوچک را { دوست داشتن }
 مگر ندیدید همه را به نسیم فراموشی می سپاریم .
 دیگر شمارا لازم نیست فراموش کنم که خود از یادم می روید.
 می دانم، می دانم، حتی شما حرفهایم را باور نمی کنید .
 و از دوستم می شنوم : عاقبت ، انسان تولد و مرگ را در اختیار خود در می آورد و به جاودانگی می رسد.
 من زندگی جاویدان را نمی خواهم ، حتی این زندگی کوتاه را نیز .

من فراتر از همه این کلمات و واژه ها به دنبال حسی هستم که با این کلمه ها نگارش نمی شود .
 

                                      

9 خرداد 1385
زندگی

زندگی با همه وسعت خویش
 مسلک ساکت غم خوردن نیست
حاصلش تن به قضا دادن و پژمردن نیست
اضطراب وهوس ودیدن و نادیدن نیست
زندگی خوردن وخوابیدن نیست
زندگی جنبش وجاری شدن است
زندگی کوشش و راهی شدن است
از تماشاگه آغاز حیات
تا به جایی که خدا می داند

 

 

8 خرداد 1385
ای ایران ای مرز پرگهر...

شکل گربه است، گربه ولی مفنگی‌ست. پایتختش تهران است، تختش اما پایه ندارد. ترک خراست، قزوینی بچه‌باز. رشتی بی‌غیرت است، اصفهانی زرنگ و دودره‌باز. کرمانی تل‌باز است، بلوچ آدمکش. کرد قاچاقچی‌ست، خوزستانی خالی‌بند.
شکل گربه است، گربه ولی وامانده‌ست. پایتختش تهران است، اما تهرانش پر از بچه‌های کف تهران است که خر، بچه‌باز، بی‌غیرت، زرنگ، دودره‌باز، تل‌باز، آدمکش، قاچاقچی و خالی‌بند شده‌اند.
شکل گربه است، گربه ولی خیلی وقت است فقط ادای ببر و پلنگ درمی‌آورد. روزنامه‌نگارش زندانی‌ست، زندانبانش وزیر. مغزهایش فراری‌اند، فراریانش بی‌مغز. شاعرانش بی سنگ‌مزارند، مزارشریف‌اش دانشگاه.
شکل گربه است، اما گربه‌ دیگر موش هم نمی‌گیرد. فیلسوف‌‌‌اش جاسوس است، کاریکاتوریست‌اش سوسک‌شناس. صندوق رای‌اش سطل زباله‌ست، زباله‌اش قوت بی‌نوایان.
شکل هیچ کس نیست. محمود جای سیدمحمد می‌آید، دنیا را آب می‌برد اما آب از آب تکان نمی‌خورد. حق مسلم‌اش زرد می‌شود، کم‌رنگ‌تراز هاله‌ی دور سر از مابهتران و پررنگ‌تر از رنگ رخسار کودکان.
شکل هیچ چیز نیست جز دهان‌های باز و رگ‌های طنابی گردن و صداهای دورگه و بانک‌های سوخته و شیشه‌های شکسته و خشم کور و ستون‌های ربوده شده و خزر آلوده و ارگ ویران و آرام‌گاه تخریب شده و تاریخ تحریف شده و ...
شکل گربه‌ست. گربه‌ای که زبان سرش نمی‌شود. فارسی،آذری یا مازندرانی، توفیری نمی‌کند. یک گوشه قوز کرده دارد چرت می‌زند و در دوردست کسی برایش لالایی می‌خواند. آن هم به انگلیسی. با لهجه‌ی امریکن اکسپرس.

6 خرداد 1385
دلم هواتو کرده آقاجونم

دلم به وسعت یک آسمان فرشته گرفته

عکس گنبد طلات فقط بغضمو میشکونه

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا

اللهم صل علی محمد وال محمدو عجل فرجهم یا حسین

 اللهم عجل لولیک الفرج بفدای مولای غریبمون یامولا علی ادرکنا بظهورالحجة

 

3 خرداد 1385
می تونم بهتر از حالا باشم

یه جایی صدایی از اعماق قلبم ، منو صدا می زنه

ممکنه همیشه خواب ببینم

رویاهایی که قلبم رو می بره با اشک و اندوه و غم بسیار

می دونم اون طرف یه جایی من پیداشون می کنم .

هروقت که زمین می خوریم به آسمان آبی

 بالای سرمون نگاه می کنیم و با رنگ آبی اون بلند می شیم

اما اولین بار ، جاده طولانیی – تنهایی – انتهایی دوردست و ناپدید شدن

می تونم با این دو دستم روشنایی را در آغوش بگیرم .

وقتی که خداحافظی می کنم قلبم از حرکت می ایسته

دریک احساس لطیف ، تن ساکت و خالی من

به چیزی که حقیقت داره گوش فرا می ده

تعجب از زندگی ، تعجب از مردن

اون وقت با باد و شهر و گلها با هم می رقصیم

جایی یه صدایی از اعماق قلبم بهم می گه که

خواباهات رو ببین ، نذارازت جدا بشن

ما از غم شما یا از اندوه دردناک زندگی شما صحبت می کنیم

گاهی بجای صحبت آوازی برای شما سر میدیم

زمزمه صدا

ما هرگز نمی خواهیم فراموش کنیم که در هر  خاطره گذاریی

یه راهنمایی برای شما وجود داره .

وقتی که یک آیینه شکسته می شه تکه های متلاشی شده

روی زمین پخش می شه . اون وقت نگاه های از زندگی جدید

دور تا دورما منعکس می شه. پنجره آغاز،آروم و بی حرکت

نور جدیدی از سپیده دم .

بگذار تن خالی ساکت من پر بشه و احیاء بشه

نه نیازی به جستجوی بیرون هست و نه از دریا با قایق گذشتن

بگذار درون من بدرخشه  درسته اینجا درون منه

من یک روشنایی یافتم که همیشه همراه منه

یه روشنایی که همیشه با منه .

 

اسفند 1386
ش ی د س چ پ ج
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29    
آرشیو
عناوین آخرین یادداشت ها
تعداد بازدیدکنندگان : 11292


Powered by BlogSky.com