هجر گل
او بود و او نبود
ساقی دل
بوف قهوه ای




Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
30 تیر 1385
من اکنون در حوضچه زمان آبتنی می کنم

زمستان فصل سردی بود


فصل تنهایی و برف و گرگ و بیشه


بعدش که بهار آمد


چنگی بدلم نزد


چرا که در غربتم برگی سبز نشد


گذشت و گذشت . تابستان رسید از راه


با زنبقی از سرخی های باغ تیر ماه


شبدر های زیبا به اوج قدشان رسیدند


و کبوتران از گردنه طلایی رنگ گندم دانه چیدند


و همراه بلدر چینهای گندمزاران


عاشقانه سرود خواندن آغازیدند


بلدر چینها همراه جوجه های قد و نیم قدشان

 

                                                     صف کشیدند          


و زندگی شاد و زیبایی را رقم زدند

 

تولدی تازه ..


سپس آغازی پر از پرواز و باران


بلندیها ی بادگیر دیگر برایم دلگیر نیستند


میخواهم تولد دوباره ام را بخودم تبریک بگویم


صد سال به این سالها ...


وترانه ...و کبوتر ...و پرواز ..


و دانه چیدن

 

29 تیر 1385
خود نمیدانم که مرا چه می شود ؟!

خود نمیدانم که مرا چه می شود ؟!

گویی دو نفر همزمان در سرم حرف میزنند ،

 یکی به خوبی رای میدهد و دیگری محاکمه می کند ،

یکی می خندد و دیگری می گرید ، یکی خوش بین و دیگری بدبین است ....

دچار تردید در باورها و اعتقاداتم شده ام .

گویی که دیگر خود را نمی شناسم .

جور غریبی شده ام .

حس می کنم که دیگر مثل سابق نیستم .

تردید نه در دوست داشتن و عشق است ، نه مسئله چیز دیگری است.

راستش دیگر از کسی سراغت را نمی گیرم .

و شاید دیگر نمی خواهم که سراغت را بگیرم .

دیگر نامت را که می شنوم لبخند زهر آگینی بر روی لبانم نقش نمی بندد .

 دیگر خاطره هایت که بر لوح دلم نقشبند می شود گریه ام نمی گیرد .

ولی با همه این اوضاع و شرایط هنوز دچار نسیان و فراموشی نشده ام .

 آری فراموش نکرده ام هنوز...

 نه تو را نه من ِ آن روزها را...

راستش از این نوشته ها ی تکراری که حوصله همه را از خواندنشان سربرده ام...

حوصله ام سر رفته است .

فقط آمدم بگویم مدتی پیش که  دیشبها ودیروزهایم

را مرور می کردم ناگهان دیدم نیستی...

نیستی بی آن که نبودنت محسوس بوده باشد!...

شاید آنقدر که در رویاهایم غرق شده بودم نبودنت را حس نکردم .

 ویا شاید نخواستم که نبودنت را باور کنم .

می دانی؟این روزها طوری می گذرد که حتی اگر از نزدیک

 مرا ببینی تنها چهرِِۀ آشنای سالیان دوری را خواهی دید

که بی تردید نخواهی ام شناخت و مبهوت خواهی ماند

 که این که بود با این چهره آشنایش؟...

هی عشق ساده و بی صدای تمام زندگی ام!

چقدر راضی ام از تجربه کردنت...

 از تو که آمده بودی برای نماندن...

 واز من که می خواستمت برای نداشتن...

 و همان شد که باید می شد... نه تو ماندی...

 نه من صاحبت شدم... که از اول هم قراری برای مالکیت نبود ....

قرار بود هر کس به دنبال زندگی خود برود و این میانه من مدام  خودم

 و تو را دور زدم و دور زدم بی انکه به جایی رسیده باشم .

 و آخر ماجرا فهمیدم که من و تو مثل دو خط موازیی هستیم

که قرار نیست همدیگر را قطع کنند .

 راستش تازه گیها فهمیده ام که مجرم اصلی دل بوده

 و هست .  

به خودم که آمدم و چشم باز کردم دیدم دنیا هنوز همان دنیاست...

 خیلی ها دوست دارند و نمی رسند...

خیلی ها می رسند و بعد دوست می دارند...

 و خیلی ها مثل خودم هنوز حیرانند...

 و این شد که دیگر سراغت را از کسی نمی گیرم و نخواهم گرفت ....

 

تو را نادیدن ما غم نباشد 

که در خیلت به از ما کم نباشد

من از دست تو در عالم نهم روی

ولیکن چون تو در عالم نباشد

 

من اول روز دانستم که این عهد

با من میکنی محکم نباشد

اما ....

 

 

 

26 تیر 1385
به کسی قول دادهام که اینجا رو زنده نگه دارم

من راه را درست می روم!

راه همین است!

من همانم!!! تنها تو نیستی! باران هست... ماه هست... سکوت هم هست...

تنها تو نیستی! اما... عادت کرده ام به نبودنت! به نداشتنت! به نخواستنت!

باز اینگونه زل نزن به خیالم! آری! اینبار نه دست دست می کنم، نه فریاد می کنم، نه از ماندن

می گویم!

تنها خود را عادت می دهم به رفتن این راه بی تو!

و تو خود را عادت می دهی به نبودن دستانم!

 پاهایم می رود و دلم...

دلم از نو یاد می گیرد بسته شود به نگاهی بارانی!

و نگاهم مژده می دهد آمدنی از نو! و دستانم گرم شدنی از نو، تر! بی تو!!!

 

23 تیر 1385
من خوبم

من خوبم

اما

دلم تنگ می شود... عجیب است...

دلتنگی برای کسی است که دیگر تو را از یاد برده؟...

 پس چطور است که من فراموش نمی کنم ؟....

دلبستگی ما حرف امروز و دیروز نیست...

 از وقتی که تو را شناختم چیزی کم بود این میانه  ...

یکی دو بار سعی کردم قالبی برایت پیدا کنم اما نشد... خراب شد... 

هیچ قالبی طاقت حجمت را نداشت... و من چه ظالمانه سعی می کردم بگنجانمت!...

حالا از همه این حرفها که بگذریم بگو روزگار را چگونه می گذرانی؟...

 

 ...........................................

همیشه 

 به انتهای گریه که می رسم 
 
صدای ساده ی فروغ از نهایت شب را می شنوم 

 صدای غروب غزال ها را 

صدای بوق بوق نبودن تو را در تلفن 
 
آرامتر که شدم 
 
شعری از دفاتر دریا می خوانم 
 
وبه انعکاس صدایم در آیینه اتاق 
 
خیره می شوم
در برودت این همه حیرت
 
کجامانده ای آخر؟

 

22 تیر 1385
عکس از وبلاگ مرد مرده است (دزدی بید )

شیشه ای می شکند ...

یک نفر می پرسد...چرا شیشه شکست؟

مادری می گوید...شاید این رفع بلاست

یک نفر زمزمه کرد...باد سرد وحشی

مثل یک کودک شیطان آمد، شیشه ی پنجره را زود شکست.

کاش امشب که دلم مثل آن شیشه ی مغرورشکست،

عابری خنده کنان می آمد...

تکه ای از آن را بر می داشت...

مرحمی بر دل تنگم می شد...

اما امشب دیدم... هیچ کس هیچ نگفت،

قصه ام را نشنید... از خودم می پرسم

آیا ارزش قلب من از شیشه ی پنجره هم کمتر است؟

دل سخت شکست اما، هیچ کس هیچ نگفت و نپرسید چرا !!

 

21 تیر 1385
من به تنهایی خود معتادم

من شمعم و تو پروانه ام

      من لیلی و تو دیوانه ام

     من باغبان هستم و تو ریحانه ام

    دردرون بازار عشق و سادگی

    من باده فروش هستم و تو پیمانه ام

   در خواب دیدم تو را جانان من

    اکنون که بیدارم دگر ویرانه ام

    گر نباشی روزگاری نزد من 

    همچنان بیگانگان آواره ام

..............................................

همه آینه ها تاریکند

قلب ها گرد کدورت دارند

و فریب

سکه رایج بازار خداست

باز باید بروم

بروم

بروم

من به تنهایی خود معتادم

من به تنهایی خود محتاجم    

 

20 تیر 1385
اما درونم چه تنهاست

رهایم کردی و رهایت نکردم!
گفتم حرف ِ دل یکی ست
هفتصدمین پادشاه راهم اگر به خواب ببینی،
کنار ِ کوچه ی بغض و بیداری
منتظرت خواهم ماند!
چشمهایم را بر پوزخند ِ این آن بستم
و چهره ی تو را دیدم!
گوشهایم را بر زخم زبان این آن بستم
و صدای تو را شنیدم!
دلم روشن بود که یک روز،
از زوایای گریه هایم ظهور می کنی!
حالا هم،
از دیدن ِ این دو سه موی سفید آینه تعجب نمی کنم!
قفط کمی نگران می شوم!
می ترسم روزی در آینه،
تنها دو سه موی سیاه منتظرم باشند
و تو از غربت ِ بغض و بوسه برنگشته باشی!
تنها از همین می ترسم!?

میدانی

ابری نیست .  

بادی نیست .

می نشینم لب حوض، گردش ماهی ها، روشنی، من، گل،

آب پاکی خوشه ی زیست.
مادرم ریحان می چیند. نان و ریحان و پنیر، آسمان بی ابر، اطلسی هایی تر.
رستگاری نزدیک، لای گل های حیاط.
نور در کاسه ی مس، چه نوازش ها می ریزد!

نردبان از سر دیوار بلند، صبح را روی زمین می آرد.

پشت لبخندی پنهان هرچیز،روزنی دارد دیوار زمان، که ازآن، چهره ی من پیداست.
چیزهایی هست که نمی دانم.

می دانم، سبزه ای را بکنم خواهد مرد.
می روم بالا تا اوج.

من پر از بال و پرم.

راه می بینم در ظلمت، من پر از فانوسم.
من پر از نورم و شن و پر از دار و درخت.

 پرم از راه. از پل، از رود، از موج.
پرم از سایه ی برگی در آب،
اما درونم چه تنهاست

 

19 تیر 1385
همین که بدانم قلبت از من راضیست همین کافیست!

 

از تو می نویسم

و برای تو می نویسم

و به امید تو می نویسم
که از تو نوشتن در زندگی برایم کافیست.

که از تو نوشتن در زندگی مایه آرامش خاطرم است ، برایم کافیست.

که از تو نوشتن در زندگی جسارت می خواهد و شهامت ، برایم کافیست.
نگو دگر خسته شده ای ! که خود خوب می دانم .

نگو که دگر به من امید نداری ! و همه چیز تمام شده است.

نگو که دگر آب رفته به جوی باز نمی گردد ! و همه چیز خراب شده است.
درست است قلب تو رو نمی شود با این حرفها به دست آورد .

درست است که هم کنون فاصله ها زیاد شده است.

اما خوب میدانم که اگر تو بخواهی می شود .

اما خوب می دانم که من و تو بهمدیگر اعتقاد داشتیم و ایمان.

اما خوب میدانم که من و تو حضور خدا را در همین نزدیکی باور داشتیم .

اما خوب میدانم که امام رضا برایمان مامن آرامش بود و محل اجابت دعا
پس بگو ، بنویس که این آرزو برای دلمان  کافیست.

پس بگو که هنوز نمازهایت را عاشقانه می خوانی و دعایم می کنی .

مگر بارها و بارها بهم دیگر خاطر نشان نکردیم که

ما خوشبختی  همدیگر را می خواهیم چه با هم چه بدون هم

نمی دانم؟!

شاید آنقدر گرفتار این زمانه شده ای که دیگر اینجا را از یاد برده ای!
شاید نشنوی شعر سراسر التماس من را ... شاید !!!
همین که میدانم شاید روزی می بینی کوچکی من را ،و بزرگی خدا را، همین کافیست

همین که می بینم هنوز ذره ای عشق به کائنات در وجودت شعله ور است ، همین کافیست
گویند برای عشق خود باید از او سراسر شوی

گویند برای عشق خود باید از جان بگذری
ببین که قطره قطره خونم از تو جاریست
به جان خودم همین کافیست
ببین که تصویر قاب شده ات در پنجره دلم چه ماندگار است

ببین که این روزها هم چشمهایم از نگاه تو جاری است

ببین که هنوز آرزوی با تو بودن در جاده سبز رویا باقی است
همین که به یاد بیاوری دلمان آفتاب میخواهد ، همین کافیست
نه! نمیخواهم تو مال من شوی میدانم این خود خواهیست
به جرعه ای که از دستانت می نوشم ، قانع ام ، همین کافیست
ولی نه ! نمی خواهم اسیر رویاهای من شوی

رویاهایی که با تو ساختم و با تو آباد کردم و با تو به خاکستر تبدیل کردم

 اما هنوز گرمای آنها از زیر خاکسترها هم شعله ور است.
همین مختصر که در تو اوج می گیرم ، همین کافسیت

همین مختصر که از تو به یادگار دارم، همین کافیست

همین مختصر که از تو می نویسم ، همین کافیست

همین مختصر که خیالت را مهمانم می کنی ،همین کافیست
عزیز همیشگی دل دریا خدا به همراهت
همین که بدانم قلبت از من راضیست همین کافیست

 

18 تیر 1385
من چم شده ؟!

در واپسین لحظه های بودنت

سپری می شد هر چه داشتم

                     هر چه داشتم

                     هر چه داشتم ...

و چه بی عدالتی است این تقدیر!

 

 

........................................................

 

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد

فریبنده زاد و فریبا بمیرد

شب مرگ تنها نشیند به موجی

رود گوشه ای دور و تنها بمیرد

در ان گوشه چندان غزل خواندن آن شب

که خود در میان غزلها بمیرد

گروهی برآ نند کاین مرغ شیدا

کجا عاشقی کرد آن جا بمیرد

شب مرگ از بیم آن جا شتابد

که از مرگ غافل شود تا بمیرد

من این نکته گیرم که باور نکردم

ندیدم که قویی به صحرا بمیرد

چو روزی زآغوش دریا بر امد

شبی هم در آغوش دریا بمیرد

تو دریای من بودی آغوش واکن

که میخواهد این قوی زیبا بمیرد

 

 

17 تیر 1385
کی گفته که من از تو متنفرم ؟!

" کجایی الان ؟

روی کدوم سنگفرش ها داری قدم بر می داری ؟

به کدوم قسمت آسمون خدا نگاه می اندازی؟

می دونی بدون تو چه حالی دارم ؟

 همه چیز سخت است اما فقط یک چیز است که به من آرامش می ده،

 دعا کردن برای تو  فقط برای تو .

 وقتی دلم میگیره پیش خدا ازت گله می کنم

اما کمی بعد پشیمون میشم وبه تو فکر میکنم.

میگن ستاره ها رابط عشق وقلبان اما من هرچی می گردم

ستاره ی تو رو پیدا نمی کنم. چقدر زود دوباره فاصله ها در میان ما جاری شدن

، در زمانی که فکر می کردم سختی هایم پایان یافته دوباره رزمی دیگر شروع شد .

 اما اکنون با همه ی اینها به تو به حرفهای آرامش بخشت

 که در وجودم حس  عاشقانه ای را می شکفاند احتیاج دارم .

به دیدنت گرچه در زمان اندک نیاز دارم .

ای کاش هیچ وقت نبودم نبودم تا با وجود ناچیزی مثل من آشنا نمی شدی

 و این احساس صادقانه و پاک به وجود نمی اومد

تا نتوانم به آسانی از آن چشم پوشی کنم ،

آری عزیزم تو برایم عزیزتر  از هر کس و هر چیز هستی

کاش این را زودتر زودتر بهت می گفتم قبل از همه ی اون اتفاقات و هم اکنون..،

" مقصر : من ،  بی گناه : تو . "

اگه تا روز قیامت داشتنت نباشه قسمت

چشم به راه تو می مونم بادلی پر از صداقت

اگه با اشک های گرمم دل سنگ برام بسوزه

اگه جسم من بپوسه بعد دنیای دو روزه

اگه نقش قصه ها شی مه روی قله ها شی

بری و از من جدا شی اگه باشی یا نباشی

نه فقط عاشقت هستم مرهمی رو قلب خستم

این تویی که می پرستم سر سپرده ی تو هستم

 

15 تیر 1385
یاد گذشته

یاد بگذشته به دل ماند و دریغ

   نیست یاری که مرا یاد کند  

    دیده ام خیره به ره ماند و نداد  

    نامه ای تا دل من شاد کند   

    خود ندانم چه خطایی کردم    

   که ز من رشته الفت بگسست 

     در دلش جائی اگر بود مرا     

       پس چرا دیده ز دیدارم بست          

     هر کجا می نگرم ،باز هم اوست               

      که بچشمان ترم خیره شده