خود نمیدانم که مرا چه می شود ؟!
گویی دو نفر همزمان در سرم حرف میزنند ،
یکی به خوبی رای میدهد و دیگری محاکمه می کند ،
یکی می خندد و دیگری می گرید ، یکی خوش بین و دیگری بدبین است ....
دچار تردید در باورها و اعتقاداتم شده ام .
گویی که دیگر خود را نمی شناسم .
جور غریبی شده ام .
حس می کنم که دیگر مثل سابق نیستم .
تردید نه در دوست داشتن و عشق است ، نه مسئله چیز دیگری است.
راستش دیگر از کسی سراغت را نمی گیرم .
و شاید دیگر نمی خواهم که سراغت را بگیرم .
دیگر نامت را که می شنوم لبخند زهر آگینی بر روی لبانم نقش نمی بندد .
دیگر خاطره هایت که بر لوح دلم نقشبند می شود گریه ام نمی گیرد .
ولی با همه این اوضاع و شرایط هنوز دچار نسیان و فراموشی نشده ام .
آری فراموش نکرده ام هنوز...
نه تو را نه من ِ آن روزها را...
راستش از این نوشته ها ی تکراری که حوصله همه را از خواندنشان سربرده ام...
حوصله ام سر رفته است .
فقط آمدم بگویم مدتی پیش که دیشبها ودیروزهایم
را مرور می کردم ناگهان دیدم نیستی...
نیستی بی آن که نبودنت محسوس بوده باشد!...
شاید آنقدر که در رویاهایم غرق شده بودم نبودنت را حس نکردم .
ویا شاید نخواستم که نبودنت را باور کنم .
می دانی؟این روزها طوری می گذرد که حتی اگر از نزدیک
مرا ببینی تنها چهرِِۀ آشنای سالیان دوری را خواهی دید
که بی تردید نخواهی ام شناخت و مبهوت خواهی ماند
که این که بود با این چهره آشنایش؟...
هی عشق ساده و بی صدای تمام زندگی ام!
چقدر راضی ام از تجربه کردنت...
از تو که آمده بودی برای نماندن...
واز من که می خواستمت برای نداشتن...
و همان شد که باید می شد... نه تو ماندی...
نه من صاحبت شدم... که از اول هم قراری برای مالکیت نبود ....
قرار بود هر کس به دنبال زندگی خود برود و این میانه من مدام خودم
و تو را دور زدم و دور زدم بی انکه به جایی رسیده باشم .
و آخر ماجرا فهمیدم که من و تو مثل دو خط موازیی هستیم
که قرار نیست همدیگر را قطع کنند .
راستش تازه گیها فهمیده ام که مجرم اصلی دل بوده
و هست .
به خودم که آمدم و چشم باز کردم دیدم دنیا هنوز همان دنیاست...
خیلی ها دوست دارند و نمی رسند...
خیلی ها می رسند و بعد دوست می دارند...
و خیلی ها مثل خودم هنوز حیرانند...
و این شد که دیگر سراغت را از کسی نمی گیرم و نخواهم گرفت ....
تو را نادیدن ما غم نباشد
که در خیلت به از ما کم نباشد
من از دست تو در عالم نهم روی
ولیکن چون تو در عالم نباشد
من اول روز دانستم که این عهد
با من میکنی محکم نباشد
اما ....
|