
میخواهم در مورد روزهایی که بودند و گذشتند و روزهایی که هستند و در راهند بنویسم :
روزهای دلتنگ و کش داریست ...
با امروز روزهاست ثانیه ها را بدون انکه زندگی کنم به جلو هول میدهم که بگذرند ...
نمیدانم در پس کدام ثانیه پنهان است که نمی اید...
بی صبرانه به انتظارش نشسته ام ... فراموشی را میگویم !
منتظرم بیاید و با خود ببرد هرچه نام و یاد تو را ...
چه ساده بودم من ...
این روزها پر از سکوتم ، اما سکوتم پر از حرف است .
حرفهایی که جز با زبان سکوت و نگاه نمیتوانم بگویم
من حساب و کتاب نمیدانم ...
نمیخواهم دیگر نبودن هایت را بشمارم ...
تنها میخواهم بگذرند و من نفهمم ...
و آنقدر گمت کنم که هیچگاه پیدایت نکنم ..
اما مگر میشود با این همه ردپا گمت کرد؟!
روزهایی بودند که میخواستم لحظه لحظه ی بودنم را در نبودنهای طولانیت تباه کنم ...
میخواستم بخوانمت، ببینمت و تو را در هر نفس بو بکشم ...و باز تو نباشی وتنها یادت بماند اما ...
عادت ...عادت ، از عادت بیزارم ...
به من عادت کردی و عاقبت عاشق شدی و من به تو عادت کردم ...
بدون اینکه بخواهم به تو ، به حضورت ، به عشقت عادت کنم
شنیده ام که میگویند با عشق زمان فراموش میشود و با زمان ، عشق
قسمت اول را که تجربه درستیش را اثبات کرده است ..
لحظه های با تو بودن مثل برق و باد از من گذشت و با حساب سال و ماه، عمر بودنت باورم نمیشود
و اما قسمت دوم ...منتظر اثباتش هستم ،نمی دانم!
یا مشکل از زمان است یا مشکل از عشق ...بهر حال یک جای کار ایراد دارد
به گمانم اشکال از همان عشق است ...
بهتر است یک بار دیگر همه چیز را مرور کنیم ...
بگذار از عشق تو شروع کنیم ....پری رویاهایت بودم و تنها دلیل بودنت ...
سنگ صبور دل پر دردم بودی و امن ترین تکیه گاه ...
تا اینجا که عشقت واقعیست ...
میگویی تکیه کن خسته گیهایت را به من بسپار ...
باور ت میکنم ...تکیه میکنم ...دیوار اعتماد فرو میریزد ...
به زمینِ نا امیدی میخورم ..
سرم را که بلند کردم نه خبری از تو بود نه دنیای رنگارنگی که برایم ساخته بودی،
تنها سیاهی بود و شلاق بادی که سرمایش تا قلبم نفوذ میکرد ...
و حالا ای غریبه ...
شاهزاده ی سرزمین رویاهایم کسی است که بقول مادر هنوز نیامده است .
و به زودی از پشت همین جاده سر سبز یا همین دریایی که دو شهرمان را بهم وصل می کند خواهد آمد .
و اکنون تنها حقیقت دنیای واقعی که برای خودم ساخته ام باقی مانده است ...
زمانی دلم را به دلت زنجیر کردم و کلیدش را در اقیانوسی از دردها و دلتنگی ها رها کردم ...
عشق من نیز حقیقی بود ..نبود؟! پس دیوار اعتمادم چرا فرو ریخت ؟
میگفتی:" تو هیچ گاه نمیفهمی بر من چه میگذرد
تو هیچ گاه نمیدانی من چه اندازه دلم میگیرد
تو هیچ گاه عمق دوست داشتن مرا درک نمیکنی زیرا تو هرگز عاشق نبودی و عاشق نخواهی شد..."
اماآنزمان من از دلتنگی تو دلم میگرفت، اما آنزمان من با شکستن تو میشکستم
و حس میکردم گرمایی را که ازآتش عشق تو بر تن من مینشست ...
اما مگر قرار نبود من نفهمم ،چون عاشق نبودم؟!
حالا به هرچه نگاه میکنم تو را در خاطرم میزداید ...
یا درست بگویم ، به هرچه که تو را در خاطرم میزداید بیشتر نگاه میکنم
چقــــــدر دلم باران و گریه ی بی امان میخواهد
چقــــــدر دلم جاده ای بی انتها برای رفتن میخواهد
چقدر خسته ام از این دیوارها که خانه مینامندش
من از هرچه دیوار است بیزارم ...دیوارهایی که تنها میتوانند کوچه ای را بن بست کنند ...
آهای ای رهگذر بین خودمان بماند ، زمانی از تسبیح و دعای اَمَن یُجیب هم میترسیدم
و آنقدر بی صدا از کنار تمام دعاها میگذشتم که خدا هم صدای پایم را نشنود .
اکنون زمان دگیری است ، فصل دیگری است . وقت دیگری است .
آنزمان چشم که باز کردم هیچ چیزی ندیدم ! تنها نور ستاره ای دور بود که میگفتم هنوز شب است
آن روزها همیشه شب بود ... اماعمر سیاهی همیشه بلند نیست .
آهای ای رهگذر میدانی ؟!خورشید که همیشه در پس سایه ها پنهان نمی ماند ،گویی این کسوف قصد پایان دارد .
گویی من از نو متولد می شوم . با نگاهی تازه و شفاف ، به لطافت همه شبنمهای نشسته بر روی گلبرگهای گلها
راستش تازه گیها میخواهم با ستاره ها حرف بزنم
میخواهم روی شنهای ساحل دریا قلب بکشم میخواهم وقتی با کسی قهر میکنم زود زود آشتی کنم
من دلم کودکی میخواهد
نمیخواهم بزرگ شوم و دلم را زندانی کنم و به دست فراموشی بسپارمش ...
میدانم دارم سقوط میکنم و شاید این سقوط خود شروع صعود دیگری است
دیگر نمیترسم ... اما من میخواهم دلم را به دریا بزنم و بروم بروم بروم ...
ساده رفتن خوب است اما خوب میدانم در امتداد ساده ترین راه هاست
که پیچ های پشیمانی و دست اندازهای دلهره از راه میرسند ،
پیش تر هم که بروی تازه بن بست تنهایی است و صدای مبهم تاریکی...
با این حال می خواهم همه را تجربه کنم ، می خواهم هزار بار به زمین بخورم و
از نو دستهایم را تکیه گاه زانوانم کنم بلند شوم .
مگر نه اینست که زندگی از همین پیچیده گیها و سادگیها ساخته شده است.
تازه گیها فهمیده ام آنقدر دلم کودک است که میتوانم یک شبِ سیاه را تا صبح گریه کنم .
فهمیده ام که آن روزها یک نگاه سرزنش بار و طعنه ی تلخت مرا میشکست...
و حالا بازهم دلم به راحتی شیشه میشکند ،خرد میشود
فهمیده ام یک شبه آنقدر کودک می شوم که با هر حرف نادرستی بغض میکنم و روزها شکسته میمانم.
فهمید ه ام خدایم آنقدر نزدیک است که می توانم بینمش ،
فهمیده ام اگر قطره ای اشک بر دامنش بریزم فورا گرمی دستانش را بر روی سرم حس میکنم .
فهمیده ام انصراف از ادامه ی زندگی احمقانه ترین کار دنیا است ...
و گاهی هم ممکن است از ادامه هر چیزی انصراف دهیم .
فهمیده ام گاهی تنها یک راه پیش رو نداری
و اگر به بن بست برسی باز باریک راهی میتواند تو را به مقصد برساند ،
فهمیده ام گاهی ترس از بیراهه ها و هر آنچه که نمیتواند خوب باشد قدرت رفتن را ...قدرت ادامه دادن را میگیرد
فهمیده ام زودتر از حد انتظارم خسته میشوم ...آنقدر خسته که زانوانم خم میشود و به زمین میخورم
...باور کن حالا دیگر قبول دارم و میدانم که چشممان را اگر باز کنیم خبری از رویای رسیدن نیست,
من میدانم دنیای واقعی تلخ تر از آن است که راحت عاشق شوی و آخرِ هر عشقی هم رسیدن باشد ...
تو را خوب میشناختم آنقدر بزرگ بودی که کنارت کودکیم را با تمام وجود حس میکردم ...
ولی تو کودکیم را ندیدی و ندانستی دل کودک زود میشکند و ندانستی قول کودک قول است
و ندانستی کودک میترسد از عذاب دروغ و ندانستی کودک زود دل میبندد و از تنهایی میترسد ...
من گفته بودم کودکم ولی تو کودکیم را ندید ی . و در آخر هم به بهانه کودکیم مرا به سخره گرفتی .
یادت هست ؟!
دارم کم کم عادت میکنم که روز ها رابی آنکه به خیالت تمام روز زل بزنم و حرف بزنم و حالش را بپرسم
زندگی کنم . زندگی به معنای تمام کلمه . زندگی با عشق ، با خستگی ، با سادگی ، با خوشی ، با گریه ، با .....
میدانم ..میدانم ...دست دلم رو شده ...
اما سخت است به باختن اعتراف کنم ...
باور کنید نگاه کردن به تیله ی شکسته ی چشمهای بازنده سخت است
چه برسد به این که آن بازنده خودت باشی و دیوارها همه آینه
فکرم این روزها به هرجا میرود ...به هرجا که تو در آن نباشی میرود
نگاهم نیز این روزها مانند فکرم هرزه شده ...
به هرچشمی زل میزند... اما نه برای پیداکردن تو ...برای گم کردن تو ...
و من تمام تلاشم را می کنم که بفراموشی بسپارم تو را و همه آنچه را که پیشتر از این بوده.
پنجره باز است و صدای اذان می آید ...تنها نسیمی کافی است که آرامش را در هوا پخش کند
من عاشق صدای اذانم ، هر وقت که موقع اذان دعا می کنم قبول می شود .
یک شبی از همین شبهای گذشته آرزو کردم که کاش همه چیز تمام شود ، به هر قیمتی...
میفهمی؟! هرقیمتی ...اما انصراف هم آنزمانهاجسارت میخواست که آنروزها من نداشتم ..
.پس ماندم و تنها آرزو کردم که شب بخوابم و زود صبح شود ...
اما حالا می خواهم که انصراف دهم ، انصراف
راستی چیزی عجیب میان خطهایی که از سر دلتنگی در دفتر خاطراتم نوشته بودم دیده ام ...
هر چه بود مینوشتم و چشم که باز کردم دیدم آنچه نوشتم شده است .
پس بگذار میان این همه تاریکی حداقل خواب نور را ببینم ،
دیدن رویا که خرجی ندارد ، فقط باید ساده باشم و صبور ...
وسیع باشم و تنها ...
سربه زیرباشم و سخت ....
می خواهم اجازه بدهم دوباره از نو همه چیز شروع شود . می گذارم که نور دوباره از پوستم رد شود
حتی دوباره عاشق شوم . عاشق همه چیز ، عاشق یک گلبرگ گل سرخ ....
قبول دارم !...مقصر بودن خودم را میگویم،
بهتر است قصه را تمام کنم، دیگر نگران کلاغ قصه هم نیستم ...
اوهم به نرسیدن عادت کرده است ...قصه ی ساده ای بود نه؟!...
باتو، بی تو و بی تو ، با تو ...تمام قصه همین بود !
خیلی وقت است پایان را نوشتم اما نقطه اش را فراموش کردم ...
نه !صادقانه بگویم خودم میخواستم این قصه را ادامه دهم ؛ که شاید ...!
و هی بیهوده ادامه یافت ، اما حالا نقطه را هم میگذارم وقتش رسیده از سر خط شروع کنم
/پایان.
ومی دانستی دنیا به قشنگی همین رویاهایی است که در ذهنمان پرورش می هیم !
به روی خودم نمیآورم که مدتی را درشب زندگی کرده ام .
گویی واقعا خورشید همین امروز متولد شده است و تابیدن را آغاز کرده است.
چقدر حماقت میخواهد که آدمی نا امید شود از همه چیز...
حتما اتفاق قشنگی در راه است.
|