هجر گل
او بود و او نبود
ساقی دل
بوف قهوه ای




خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
20 مرداد 1385
نقطه سر خط

 

میخواهم در مورد روزهایی که بودند و گذشتند و روزهایی که هستند و در راهند بنویسم :

روزهای دلتنگ و کش داریست ...

با امروز روزهاست ثانیه ها  را بدون انکه زندگی کنم به جلو هول میدهم که بگذرند ...

نمیدانم در پس کدام ثانیه پنهان است که نمی اید...

بی صبرانه به انتظارش نشسته ام  ... فراموشی را میگویم !

 منتظرم  بیاید و  با خود ببرد هرچه نام و یاد تو را ...

 

چه ساده بودم من ...

این روزها پر از سکوتم ، اما سکوتم پر از حرف است .

حرفهایی که جز با زبان سکوت و نگاه نمیتوانم بگویم  

 من حساب و کتاب نمیدانم ...

نمیخواهم دیگر نبودن هایت را بشمارم ...

تنها میخواهم بگذرند و من نفهمم ...

و آنقدر گمت کنم که هیچگاه پیدایت نکنم ..

اما مگر میشود با این همه ردپا گمت کرد؟!

روزهایی بودند که میخواستم لحظه لحظه ی بودنم را در نبودنهای طولانیت تباه کنم ... 

میخواستم بخوانمت، ببینمت و تو را در  هر نفس بو بکشم ...و باز تو نباشی وتنها یادت بماند اما ...

عادت ...عادت ، از عادت بیزارم ...

به من عادت کردی  و عاقبت عاشق شدی  و من به تو عادت کردم ...

بدون اینکه بخواهم به تو ، به حضورت ، به عشقت عادت کنم

 

شنیده ام که میگویند با عشق زمان فراموش میشود و با زمان ، عشق

قسمت اول  را که تجربه درستیش را  اثبات کرده است ..

لحظه های با تو بودن مثل برق و باد از من گذشت و  با حساب سال و ماه، عمر بودنت باورم نمیشود

و اما قسمت دوم ...منتظر اثباتش هستم ،نمی دانم!

 یا مشکل از  زمان است یا مشکل از عشق  ...بهر حال یک جای کار ایراد دارد

به گمانم اشکال  از همان عشق است ...

بهتر است یک بار دیگر همه چیز را مرور  کنیم ...

بگذار از عشق تو شروع کنیم  ....پری رویاهایت بودم و تنها دلیل بودنت ...

سنگ صبور  دل پر دردم بودی و  امن ترین تکیه گاه ...

تا اینجا که عشقت واقعیست ...

میگویی تکیه کن  خسته گیهایت را به من بسپار ...

باور ت میکنم ...تکیه میکنم ...دیوار اعتماد فرو میریزد ...

به زمینِ نا امیدی  میخورم  ..

سرم را که بلند کردم نه خبری از تو بود   نه  دنیای رنگارنگی که برایم ساخته بودی،

 تنها سیاهی بود  و شلاق  بادی که سرمایش تا قلبم نفوذ میکرد ...

 

و حالا ای غریبه ...

شاهزاده ی سرزمین رویاهایم کسی است که بقول مادر هنوز نیامده است .

و به زودی از پشت همین جاده سر سبز یا همین دریایی که دو شهرمان را بهم وصل می کند خواهد آمد .

 و  اکنون تنها حقیقت دنیای واقعی که برای خودم ساخته ام باقی مانده است ...

 زمانی دلم را به دلت  زنجیر کردم و کلیدش را در اقیانوسی از دردها و دلتنگی ها رها کردم  ...

عشق من نیز حقیقی بود ..نبود؟!  پس دیوار اعتمادم چرا فرو ریخت  ؟

میگفتی:" تو هیچ گاه نمیفهمی بر من چه میگذرد 

تو هیچ گاه نمیدانی من چه اندازه دلم میگیرد 

تو هیچ گاه عمق دوست داشتن مرا درک نمیکنی  زیرا تو هرگز عاشق نبودی و  عاشق نخواهی شد..."

اماآنزمان من از دلتنگی تو دلم میگرفت،  اما آنزمان من با شکستن تو میشکستم 

و حس میکردم گرمایی را که ازآتش  عشق تو بر تن من مینشست ...

اما مگر قرار نبود من نفهمم ،چون عاشق نبودم؟!

حالا به هرچه نگاه میکنم تو را در خاطرم میزداید ...

یا درست بگویم ، به هرچه که تو را در خاطرم میزداید بیشتر نگاه میکنم

 

چقــــــدر دلم باران و گریه ی بی امان میخواهد

چقــــــدر دلم جاده ای بی انتها برای رفتن میخواهد

چقدر خسته ام از این دیوارها که خانه مینامندش

من از هرچه دیوار است بیزارم ...دیوارهایی که تنها میتوانند کوچه ای را بن بست کنند ...

آهای ای رهگذر بین خودمان بماند ، زمانی از تسبیح و دعای اَمَن یُجیب هم میترسیدم

 و آنقدر بی صدا از کنار تمام دعاها میگذشتم که خدا هم صدای پایم را نشنود .

اکنون زمان دگیری است ، فصل دیگری است . وقت دیگری است .

آنزمان چشم که باز کردم هیچ چیزی ندیدم ! تنها نور ستاره ای دور بود که میگفتم هنوز شب است

آن روزها همیشه شب بود  ... اماعمر سیاهی همیشه بلند نیست .

آهای ای رهگذر میدانی ؟!خورشید که همیشه در پس سایه ها پنهان نمی ماند ،گویی این کسوف قصد پایان دارد .

گویی من از نو متولد می شوم . با نگاهی تازه و شفاف ، به لطافت همه شبنمهای نشسته بر روی گلبرگهای گلها

راستش تازه گیها میخواهم با ستاره ها حرف بزنم

 میخواهم  روی شنهای ساحل دریا قلب بکشم میخواهم وقتی با کسی قهر میکنم زود زود آشتی کنم

من دلم کودکی میخواهد

  نمیخواهم بزرگ شوم و دلم را زندانی کنم و به دست فراموشی بسپارمش ...

 میدانم  دارم سقوط  میکنم  و شاید این سقوط خود شروع صعود دیگری است 

دیگر نمیترسم ... اما من میخواهم دلم را به دریا بزنم و  بروم بروم بروم ...

ساده رفتن  خوب است  اما خوب میدانم در امتداد ساده ترین راه هاست

 که پیچ های پشیمانی و دست اندازهای دلهره  از راه میرسند ،

 پیش تر هم که بروی تازه بن بست تنهایی است و صدای مبهم تاریکی...

با این حال می خواهم همه را تجربه کنم ، می خواهم هزار بار به زمین بخورم و

 از نو دستهایم را تکیه گاه زانوانم کنم بلند شوم .

مگر نه اینست که زندگی از همین پیچیده گیها و سادگیها ساخته شده است.

تازه گیها فهمیده ام آنقدر دلم کودک است که میتوانم یک شبِ سیاه را تا صبح گریه کنم .

 فهمیده ام که آن روزها یک نگاه سرزنش بار و طعنه ی تلخت مرا میشکست...

و حالا بازهم دلم به راحتی شیشه میشکند ،خرد میشود

فهمیده ام یک شبه  آنقدر کودک می شوم که با هر حرف نادرستی بغض میکنم و روزها شکسته میمانم.

فهمید ه ام خدایم آنقدر  نزدیک است که می توانم بینمش ،

 فهمیده ام اگر قطره ای اشک بر دامنش بریزم فورا گرمی دستانش را بر روی سرم حس میکنم .

فهمیده ام انصراف از ادامه ی زندگی احمقانه ترین کار دنیا است ...

و گاهی هم ممکن است از ادامه هر چیزی انصراف دهیم .

فهمیده ام گاهی تنها یک راه پیش رو نداری

و اگر به بن بست برسی باز باریک راهی میتواند تو را به مقصد برساند ،

 فهمیده ام گاهی ترس از بیراهه ها و هر آنچه که نمیتواند خوب باشد قدرت رفتن را ...قدرت ادامه دادن را میگیرد

فهمیده ام زودتر از حد انتظارم خسته میشوم ...آنقدر خسته که زانوانم خم میشود و به زمین میخورم

 

...باور کن حالا دیگر قبول دارم و میدانم که چشممان را  اگر باز کنیم خبری از رویای  رسیدن نیست,

  من میدانم دنیای واقعی تلخ تر از آن است که راحت  عاشق شوی و آخرِ هر عشقی هم رسیدن باشد ...

تو را خوب میشناختم آنقدر بزرگ بودی که کنارت کودکیم را با تمام وجود حس میکردم ...

ولی تو کودکیم را ندیدی و ندانستی دل کودک زود میشکند و ندانستی قول کودک قول است

 و ندانستی کودک میترسد از عذاب دروغ و ندانستی کودک زود دل میبندد و از تنهایی میترسد ...

من گفته بودم کودکم ولی تو کودکیم را ندید ی . و در آخر هم به بهانه کودکیم مرا به سخره گرفتی .

یادت هست ؟!

دارم کم کم  عادت میکنم که روز ها رابی آنکه به خیالت  تمام روز زل بزنم و حرف بزنم و حالش را بپرسم

 

زندگی کنم . زندگی به معنای تمام کلمه . زندگی با عشق ، با خستگی ، با سادگی ، با خوشی ، با گریه ، با .....

میدانم ..میدانم ...دست دلم رو شده ...

اما سخت است به باختن اعتراف کنم ...

باور کنید نگاه کردن  به تیله ی شکسته ی چشمهای بازنده سخت است

چه برسد به این که آن بازنده خودت باشی و دیوارها همه آینه

فکرم این روزها به هرجا میرود ...به هرجا که تو در آن نباشی میرود

نگاهم نیز این روزها  مانند فکرم هرزه شده ...

به هرچشمی زل میزند... اما نه برای پیداکردن تو ...برای گم کردن تو ...

و من تمام تلاشم را می کنم  که بفراموشی بسپارم تو را و همه آنچه را که پیشتر از این بوده.

پنجره باز است و صدای اذان می آید ...تنها نسیمی کافی است که آرامش را در هوا پخش کند

من عاشق صدای اذانم ، هر وقت که موقع اذان دعا می کنم قبول می شود .

 یک شبی از همین شبهای گذشته آرزو کردم که کاش همه چیز تمام شود ، به هر قیمتی...

میفهمی؟! هرقیمتی ...اما انصراف هم آنزمانهاجسارت میخواست که آنروزها من نداشتم ..

.پس ماندم و تنها آرزو کردم که شب  بخوابم و زود صبح شود ...

اما حالا می خواهم که انصراف دهم ، انصراف

راستی چیزی عجیب میان خطهایی که از سر دلتنگی در دفتر خاطراتم نوشته بودم دیده ام ...

هر چه بود مینوشتم و چشم که باز کردم دیدم آنچه نوشتم شده است .

پس بگذار میان این همه تاریکی حداقل خواب نور را ببینم ،

 دیدن رویا که خرجی ندارد ، فقط باید ساده باشم و صبور ...

وسیع باشم و تنها ...

 سربه زیرباشم و سخت ....

می خواهم اجازه بدهم دوباره از نو همه چیز شروع شود . می گذارم که نور دوباره از پوستم رد شود

حتی دوباره عاشق شوم . عاشق همه چیز ، عاشق یک گلبرگ گل سرخ ....

 

قبول دارم !...مقصر بودن خودم را میگویم،

بهتر است قصه را تمام کنم، دیگر نگران کلاغ قصه هم نیستم ...

اوهم به نرسیدن عادت کرده است ...قصه ی ساده ای بود نه؟!...

 باتو، بی تو و بی تو ، با تو ...تمام قصه همین بود !

خیلی وقت است پایان را نوشتم  اما نقطه اش را فراموش کردم ...

نه !صادقانه بگویم خودم میخواستم این قصه را ادامه دهم ؛ که شاید ...!

 و هی بیهوده ادامه یافت ، اما حالا نقطه را هم میگذارم وقتش رسیده از سر خط شروع کنم

 /پایان.

 

 ومی دانستی دنیا به قشنگی همین رویاهایی است که در ذهنمان پرورش می هیم !

به روی خودم نمیآورم که مدتی را درشب زندگی کرده ام .

 گویی واقعا خورشید همین امروز متولد شده است و تابیدن را آغاز کرده است.

چقدر حماقت میخواهد که آدمی نا امید شود  از همه چیز...

حتما اتفاق قشنگی در راه است.

 

 

 

17 مرداد 1385
دو پست در یکی

گفتی همه دل دریا کن ای دوست

همه دریاها از آن ما کن ای دوست

دلم دریا شد و دادم به دستت

مکش دریا به خون پروا کن ای دوست

میدانی دوست من:

تاخت و تاز بر روی یک روح رنجور و آزرده هیچ لذتی ندارد

به رخ کشیدن پیروزیی که هیچ جنگی بر آن صورت نگرفته است هیچ ارزشی ندارد

لزومی به تکرار مداوم این جمله نیست .{ که مسائل مربوط به تو در گذشته باقی مانده است و هم کنون من هستم }

من خود می دانم که در گذشته عشقم قرار دارم

من خود می دانم که هم کنون همه چیز تحت تسلط توست

من خود اعتراف کردم که دست از همه چیز می شویم

نکند نوشتن چند خط دلتنگی در اینجا آزرده ات می کند

نکند اندیشیده ای که با همین چند دلنوشته می خواهم که او را از تو بدزدم

نه دوست من اشتباه نکن!

من برای همه چیزهایی که دوستشان دارم تا آخرین نفس می جنگم

اگر توانستم بدست بیاورم که هیچ و گرنه سربلند و مغرور به راه خود ادامه می دهم

نگران چیزی مباش دوست من

من کاری نمی کنم که تو دلگیر شوی اما چند روزی است که تو مرا آزرده ای

نمی دانم که چرا

چرا شعر هایم همه از ظلمت شب می خوانند

و همه از تاریکی چشمان کبوتر می گویند

و این عبور سخت

به رخ گذشته تا امروز می کشد چنگ

 

فردا هم سحری دیگر

امروز غروبی دیگر

و امشب که لب به نوشتن گرفت کام، زبانی تلخ دارم

ماندم در این بی پروایی تن

و گستاخی نوشتارم

و این نجوای افتاده از نفس

که در آغوش شب می خواند

برای آخرین بار: ببار

 امشب برای یادگاری دو قطره اشک آسمان را

بر روی صورت ماه جفت می کنم

ببار باران

ببار ...

 

******************************

علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را

اشتیاق بوییدن دستانت

               و بوسه بر پیشانی مقدست

                      هنوز مرا به زندگی وادار می کند

                                        دوستت دارم پدر

                                                              دوستت دارم ...

 

 

15 مرداد 1385
با تو هستم

با تو هستم

تویی که رویت را  از من بر میگردانی

به چشمانم نگاه کن

 اشکهایم هنوز خشک نشده اند

از چه میترسی  ٬من گناهت را بخشیده ام

هنوز آنقدر عاشقت هستم که هیچ کینه ای از تو به دل ندارم

تو را به خدا سپرده ام ٬نه نگران نباش نفرینت نمی کنم

برایت دعا ی خیر میکنم

دعا میکنم که خدا هم ترا ببخشد وتنهایت نگذارد

دوست ندارم تو هم مثل من طعم تلخ تنهایی را حس کنی

دوست ندارم تو هم مثل من شکستن قلبت را تجربه کنی

پس هرگز نفرینت نخواهم کرد وترا به خدا خواهم سپرد

تا در پناه او به زندگیت ادامه دهی .در کنار هر کس وهر چیز که دوستش داری

به چشمانم نگاه کن ٬ آنها را به خاطر بسپار

آنها همیشه نگران تو هستند

لحظه ای در سکوت بیندیش

به خود وبه دیگران

ببین چقدر برای خود رویا میبافیم

لحظه ای در سکوت به حقیقت آنچه که هستی وآنچه که هستند بیندیش

ببین که چقدر فریب خورده ایم وفریب داده ایم

فقط برای لحظه ای چشمان همیشه بسته خویش را بگشا وببین که

دنیا را چطور با نیرنگ ودروغ زینت داده ایم

وببین که چطور از هم گسیخته وبی اعتماد زندگی میکنیم

فقط برای لحظه ای ......

مهربانا مهربانم مهربان دیگریست

 

با جهان بیگانه ام تا او از آن دیگریست

 

بس که چون شیدا دلان در جستجوی او شدم

 

بی نیاز از من شده در آرزوی دیگریست

 

 

 

15 مرداد 1385
همه آدمها تو یادم زندگی میکنن

همه آدمها تو یادم زندگی میکنن

باهاشون حرف می زنم دعوا میکنم و گاهی هم تنها به هم نگاه میکنیم و گاهی از دور

تنها عبور میکند مانند عابری که از پشت صحنه یک فیلم میگذره

صبحها با باز شدن چشمهام هر کدوم سعی میکنن زودتر از قبلی ابراز وجود کنن

اما فرصت برای همه هست

چون شبها هم اضافه کاری میکنم که حق هیچ کس ضایع نشه

از خودم تعجب میکنم که چرا اینقدر آرومم

اما می دانم که آرام آرام به نابودی می رسم

بد هم نیست مگر آخرش به کجا میرسد نابودی به معنای نبودن در این مکان و زمان

***************************************************************

بادمرا برده

خیلی دور

 خیلی دور

باد مرا برد

 همان روز

به نیزار های بی قاصدک

به مرداب های بی سنجاقک

اینجایی که خیلی سرد

می ترساند مرا

شبهایش ستاره ندارد چرا؟

روزهایش کج است

لحظه هایش فراریند انگار

خواب ندارد

جاده ندارد

برای پرواز بالی نیست

بادمرا به کجا برده است

اینجا ”تو“ هم ندارد

 ”من“ هم ندارد

بادمرا برده است

آسمان اینجا هم به همان سیاهی ست

 فرقی نمی کند

پرنده باشی یا حلزون!

باز هم از سیاهی به همان اندازه نصیب می بری

روز های اینجا پر شتاب است و نفس گیر

فرقی نمی کند

بازنده باشی یا پیروز

مترسک ها که چشم ندارند!

فرقی نمی کند

کلاغ باشی یا کفتر

گوشی نیست که بشنود

چه فرقی میکند

زمزمه باشی یا فریاد

تو که نیستی

فرقی نمی کند

خواب باشم یا بیدار

مرده باشم یا زنده!

 

 

13 مرداد 1385
ای وای

"ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد

در دام مانده باشد صیاد رفته باشد... "

 

12 مرداد 1385
رد انگشتانم

من کم نبودم

می دانی؟

آن همه ترانه و بی سبب تکرار واژه های عاشقانه

و احساس یکنواخت دوستم داردها

هیچ کدامینشان کم نبود

 

سفر

و کشف آن همه بی من

رسیدن به تمام بی تو

آری

فقط همین یکی را کم داشتیم انگار 

 

امروز

اما

همه چیز داریم

جز ما

*************

رد انگشتانم
بر دامن های تابستانی
جلد کتاب ها
کاغذ های یادداشت
بر سر پسرکی کوچک
بر پاکت شیر
گوشی تلفن
بر کلمات به زبان نیامده
و کابوس های نیمه شب

 

10 مرداد 1385
این روزها

این روزها احساس عجیبی دارم ذهنم مشغول است و افکارم مغشوش.     

شور و شوقی وصف ناشدنی ، همراه با نگاهی تازه به همه چیز .

گویی دریچه ای تازه به روی چشمانم باز شده است .

گاهی از اوقات نمی دانم به چه فکر کنم ، در یک زمان به خیلی چیزها فکر می کنم.

من خودم میدانم این تلاطم و این حالت متعلق به زمان تغییر است ،

من خودم میدانم که تجربیات سخت زندگیم روحم را همچون آهن گداخته شده سخت و محکم کرده اند .

من از خودم در تعجبم . شخصیتی را که در طول 24 سال زندگی از خودم را می شناختم

اکنون تفاوت زیادی با گذشته ها دارد. خوب در طول همین دو – سه ماه

 واکنشهای متفاوتی از آنچه همیشه به ان می اندیشیدم نشان داده ام. با انچه که مطمئن بودم .

من اکنون خودم را  از نو می شناسم یا اینکه خود واقعیم را پیدا می کنم .

من واقعی که مدتهای طولانی زنگاری بر روی روح آن جا خوش کرده بود .

مدتی است که به چیزهایی فکر می کنم که سابق بر آن برایم مثل نسیمی گذارا بودند .

حال میدانم که برای پیدا کردن معبود اول باید خودم را بشناسم .

 ولی برای این شناخت از مراحل سختی باید بگذرم و این گذر همراه با تلاطم فکری است.

 نمی توانم یک جا بایستم می خواهم در حال رفتن باشم.

من دیگر  نمی خواهم مثل سابق برای چیزهایی که از دست دادم دلتنگی کنم و زندگی کردن را فراموش کنم .

من دیگر به گذشته ها خیره نمی شوم و به آینده چشم نمی دوزم . من فقط می خواهم که در حال زندگی کنم .

 من دیگر مثل سابق به مشکلات و مصائب نگاه نمی کنم هر اتفاقی که می افتد

 با موشکافی خاصی به آن نگاه می کنم و سعی می کنم که علت واقعی و نهفته آن را پیدا کنم .

 خدایا دارم وجود تو را احساس می کنم ، با شناخت خودم دارم به تو میرسم ،

 خدایا من را قبول کن به بندگیت ، دلم می خواهد فریاد بزنم اما صدایم در نمی آید ،

 دلم می خواهد با مشت به در و دیوار بکوبم ولی جراتش را ندارم ،

 دلم می خواهد با تمام وجود  کسانی را که دوست دارم در آغوش بگیرم و زار زار گریه کنم ،

دلم می خواهد شب ها وقتی همه خواب هستند بنشینم و با خدا صحبت کنم.

 صحبتهایی که با همیشه فرق دارد، درد هایی درونم است

 و رازهایی در سینه دارم که فقط خودم می دانم و خدایم.

خدایا تو به همه مسایل آگاهی برای همین تو کمکم کن

 تا رازهای درون سینه ام را بر ملا کنم و تمام دردهای درونم را بیرون بریزم.

 خدایا لذتی که در بخشش است در انتقام نیست

 پس کمکم کن که به دیگران یاد بدهم که ببخشند تا بخشیده شوند.

خدایا ! تنها تو هدایتم می کنی و تنها از تو یاری می جویم .

 خدایا به من کمک کن که تو را واقعا بشناسم و خودم را

چون می دانم که هر کس خود را شناخت خدایش را هم خواهد شناخت .

سوای همه این حرفها و نوشته هایی که سالهای طولانی

 از عمرم را معلم ها  و کتابها یادم داده اند .

 راستش می خواهم جور دیگری تو را بشناسم .

 اصلا گیج شده ام . که  من چه ام شده است؟!

 زمانی تصور  می کردم که یا همه چیز خوب است و یا بد و حد نسبی  در این میانه نیست .

 باور داشتم که همه چیز مطلق است . زندگی ، عشق ، دوست داشتن ، اراده ، پول و ....

اما اکنون می دانم که فقط در دنیا تنها یک چیز مطلق است و آن فقط تویی .

خدایا حال می دانم که همه چیز نسبی است .

نمی دانم که چگونه احساسم را با کلمه ها بیان کنم .

 اما خوب می دانم که عمق جمله هایم را درک می کنی  و می دانی که چه می گویم .

راستش دلم می خواست با کسی این حرفهارا بزنم اما دیدم به هر که بگویم مرا نمی فهمد .

پس تنها اینجا نوشتم که انرژی حاصل از تفکراتم را تخلیه کرده باشم .

 راستش می خواهم زندگیم را تغییر بدهم می خواهم لحظه لحظه عمرم را زندگی کنم .

 می دانم که این کار سختی است اما از تو می خواهم که کمکم کنی

 و نگذاری که اینها فقط در حد حرف باقی بماند .

دلم را به دریا می سپارم ، دریای بیکران خوبی ها ،

دریایی که غم و اندوه مرا پاک کند ،

دلم را به خدا می سپارم که با خود همراه کند ،

 دل قدرتی دارد که می تواند بر خوبیها حکومت کند ،

 دل اگر متصل به اقیانوس بی کران معنویت باشد و

 اگر خدایی باشد ، صحنه های زیبایی از مودت و دوستی را در زندگی ما می آفریند.

 آن چه به پروردگارم مدیونم ، دوست داشتن دیگران است.           

لاکوردر