هجر گل
او بود و او نبود
ساقی دل
بوف قهوه ای




Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
24 مهر 1385
قسم به شب قدر بخشیدمت !

مثل کبوتر های خانگی بالهایم را چیده ام تا خیال پرواز به سرم نزند.

کاش کسی از نگاهم می خواند که فریاد می کنم,

دیگر بالی برای پرواز ندارم؛

پاهایم را نیز بسته ام؛

به قفس رفته ام؛

قفسم را تنگ تر کرده ام!!!

اما...  کسی نمی تواند خیال پرواز را از من بگیرد!!!

مگر کسی نمی داند خیالم پرواز را فراموش نمی کند؟!

مگر کسی نمی داند دستهایم برای رسیدن به دریا بال بال می زنند؟!

نه!!!... نمی داند!

اما...

تو که بودی!

تو که دیدی!

تلاشم را!

اشکهایم را!

بال زدن هایم را!

تو چرا؟...

چشم هایم بوی باران می دهد و این دلم...

دلم هوای تو را دارد و نگاهم هوای نگاهت!!!

می خواهم بنویسم.

برای تو!

آنقدر از دلتنگی هایم بگویم تا...

فریاد بزنی؛ دلتنگم هستی!!!

برایت از اولین روز خواهم گفت...

از همسفر بودنت می گویم و تنهایی روزهایی که هنوز هست...

می خواهم از اشکهایی که بیقرار شانه هایت, می بارند بگویم!

می خواهم بگریم.

باور کن, می خواهم بگریم...

 

ز آن شبهایی که عاشقانه در گوشم نجوا میکردی:

"دوستت دارم"

مدت زیادی نمیگذرد!

شبهایی که دستانت,گرمابخش دستانم بودو

شانه هایت مرحم این دل غمگین!

چه شد آن دستان گرم و مهربان!؟

چه شد آن همه اشک که در شانه های تو آرام میگرفت!؟

چه شد آن حرفهایی که فقط برای من بود!؟

چه شد آن پروازمان در دنیای خیال!؟

خیالی که میشد...

اگر میگذاشتندو...

اگر تو هنوز هم میخواستی!!!

چه شد آن قولت که گفتی:

"یا با هم خواهیم ماند یا

تا ابد طعم تلخ تنهایی را میچشیم!

که تنهایی با خیال یار

بهتر از با دیگری بودن!"

کجاست!؟

کجایی!؟

کو لبخند آرامت تا...

آرامم کند!؟

در این شب بارانی,

با بوی ترنم باران,

در بارانی که مثل چشمان تو مقدس است!

برای آمدنت,

بودنت

و ماندنت,

دعا میکنم....

 

 آن شب که دیوان یادگاریت مژده آمدنت را داد,

خندیدم!

گفتم: مگر میشود!؟

تو کنارم باشی و

دستانت باز...

اما, تو آمدی!

بی خبر!!!

و چه خشکم زد از این غافلگیری

چه طعم خوبی داشت

یادت هست میگفتم:

" کنار تو آنقدر آرامم, که به نبودنت نمیاندیشم!"

چقدر , حرف داشتم و نگفتم!!!

چقدر لبانم گرمای لبانت را میخواست و نگفتم!!!

چقدر, آغوشت را میخواستم و نگفتم!!!

چقدر شانه هایت نزدیک بودو من...

آن بار هم که رفتی....

باز هم از من نپرسیدی,

آیا میخواهم همسفرت بمانم یا نه؟

باز هم فرصت گریستن را از من گرفتی!!!

برای یک بار هم که شده ,

بگذار,

نم نم باران چشمانم, پیراهنت را خیس کند!

شاید آرام شوم...

شاید آنوقت,

به دنبال تاریکی نباشم, تا اشکهایم را درونش مخفی کنم!!!

بگذار,

برای یکبار هم که شده بگذار!

 

شانه هایت را به که خواهی بخشید؟

اشکهایی بیقرارتر از اشک من میشناسی!؟

چه روزه هایی که با همین اشکها افطار شد!!!

یادت هست!؟

چشمان من و...

لبخند تو و ...

آغوشت که گرمتر از همیشه,مرا میفشرد!!!

و مهتابی که از لابه لای درختان میگذشت,

چشمانت که میدرخشید,

روشنتر از ماه!

و چشمان خیس من ...

که با بوسه تو آرام میگرفت!!!

گوش کن!!!

صدای باران می آید!

اما خودش نیست.

یادت هست!؟

نماز عشق خواندیم و خندیدیم!!!

سر یک ساعت مقرر!

کیلومترها دور از هم اما با دلهایی کنار هم

یادت هست, دستانت یاریم کرد!؟

حالا دیگر, سیلاب تمام وجودم را گرفته!!

دیگر از نماز عشق خواندن هم میترسم!!!

اینبار دیگر دستانت یاریم نمیکند!

شاید دوری, و شاید هم ...

دستان گرمت را به که بخشیده ای!؟

شانه هایت را به که خواهی بخشید!!!؟

بوی باران و خاک میآید!

بوی غم،بوی دلتنگی،

نبودن،ندیدن،نشنیدن!

و گذشته ای دور،اما نزدیک!

انگار همین دیروز بود!

تو برگشتی،مهربانتر از همیشه!

با لبخندی که بوی ماندن می داد!

حتی نفسهایت میگفت:می مانی!

و امروز…

بعد از روزها نیامدن،

حافظ نخواندن،

با صدای هق هقی که لالایی شبهایم شده،

با چشمان خیسی که هنوز هر شب،

انتظار آمدنت را میکشد!                                                                                            

آمده ام که چه بگویم؟

" نیمکتهای خالی و دیگر هیچ "

 نمیدانم!

اما این روزها احساس میکنم…

شاید آن نیمکت هم انتظار من و تو را نمیکشد!؟

کاش میدانستم این شبها،

مرهم دلت چیست که آرامی؟

اما من…؟

آرامم….؟

بهتر است سکوت کنم…

تو که میدانی،خدا هم که میداند!

پس قطره اشکی کافیست!                                                                                             

شاید ماهیها باز هم برایم دعا کنند!

شاید این بار دیگر نوشتنی هم نباشد .

آخر می خواهم که بروم با دستانی خالی که دیگر

پناهگاهی ندارند  ،  دلی نا آرام که هزار سودا دارد .

دیگر این جسم و روح خسته است .

دیگر هیچ بهانه ای نیست برای تکرار خاطرات و ترانه های برای ماندن .

میروم تا تو هم خودت راببخشی !

که خوانده ام هیچکس تاوان گناه دیگری را نمی دهد  .

من خودم رابخشیدم یارم ، عشقم ، عمرم 

ای تمام هستی و زندگیم

کاش این جمله را باور می کردی .

دیگر آسوده باش که  برای ابد تو را بخشیدم

همانطور که قول داده بودم  و

حالا دیگر خیالت که به سراغم می آید آزرده ام نمی کند .

به گمانم آمده بودم همین ها را بگویم

و دیگر هیچ !!!!!!!

برای ابد خدانگهدارت .

 

16 مهر 1385
دل ادمها که از سنگ نیست!

خدایا تو خوب میدانی که :

دل آدم ها از سنگ نیست ،  

از سیمان نیست...

دل آدم ها از شیشه است و بلور...

راحت می شکند...مثل بلور...

دل آدم ها محکم نیست ، قرص نیست...

به مویی بند است...

دل آدم ها می گیرد ، ترک بر می دارد ،

خالی میشود و ... می شکند...

دل آدم ها تنگ می شود و تو خوب می دانی...

دل آدم ها می ترسد و تو خوب می فهمی...

دل آدم ها هزار تکه می شود و تو می بینی...

دل هزار انسان هر روز هزار تکه می شود...

روزی هزار در هزار...تو اما حوصله می کنی ،

هزار تکه های دل هر هزار انسان را هر روز جمع می کنی ،

 بند می زنی و دوباره می سازی...

آدم ها دل یکدیگر را می گیرند و آنها را می شکنند...

تو دل نمی شکنی اما می سازی دوباره...

آدم ها نمی دانند دلی که به تو داده شود محکم می شود...

می شود دلی شیشه ای که هرگز نمی شکند...

هزاران سال است که آدم ها دل یکدیگر را می شکنند...

هزاران سال است که زمین پر می شود از تکه های بلورین...

و هزاران سال است که تو می بینی ، می دانی ، می فهمی و...می سازی !!!...

6 مهر 1385
یکسال گذشت !

 

برای عبور از نفرت
باید خودت رو بسازی
برای عبور از عشق
باید خودت رو بشکنی

               

آدم ها دروغ می گویند، صرفا به خاطر اینکه می ترسند تو راستش را بدانی!
-می ترسند تو راستش را بدانی، چون فکر می کنند دانستن تو به نفعشان نیست!
-آدم ها "به راحتی" دروغ می گویند؛ راحت تر از آنکه تصورش را بکنی!
-آدم ها نمی دانند یا گاه می دانند و برایشان بی اهمیت است که
گاه تمام زندگی و رویا های تو بر روی یکی از همین دروغ ها شکل می گیرد،
پررنگ می شود،... و گاه به تمامی در هم می شکند!
-و همین آدم ها؛ حتی یادشان نمی ماند که راست نگفته اند!
-و گاه این آدم ها، بسیار نزدیکند و عزیز!
-و عزیزان را می توان دوست نداشت؛ گاهی!
-و او که دیگر نه عزیز است و نه حتی دوست؛
دوست داشتنش محال است!

 

-  رمضان پارسال همین موقعها روزه ام را بجرم دوست داشتن  شکستم

و امسال کابوس آن رهایم نمی کند .

 

1 مهر 1385
پاییز فصل محبوبم خوش آمدی!

 

 

پاییز

هیچ حرف تازه ای برای گفتن ندارد

با این همه

وقتی از منبر ِ باد بالا می رود

درخت ها چه زود به گریه می افتند

 

 

 

.

..

...

یک به یک از دستشان می دهیم
ابتدا
نگاهشان می کنیم
احساسشان می کنیم
دستهایشان را می فشاریم
و قلبهایمان را با هم پیوند می زنیم
سپس
نگاهمان را از هم می دزدیم
دستهایمان را در جیبهایمان فرو می کنیم
و بعد یکدیگر را فراموش می کنیم

تو گویی

هرگز همدیگر را نیافته بودیم

...

..

.

 

اسفند 1386
ش ی د س چ پ ج
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29    
آرشیو
عناوین آخرین یادداشت ها
تعداد بازدیدکنندگان : 11285


Powered by BlogSky.com