مثل کبوتر های خانگی بالهایم را چیده ام تا خیال پرواز به سرم نزند.
کاش کسی از نگاهم می خواند که فریاد می کنم,
دیگر بالی برای پرواز ندارم؛
پاهایم را نیز بسته ام؛
به قفس رفته ام؛
قفسم را تنگ تر کرده ام!!!
اما... کسی نمی تواند خیال پرواز را از من بگیرد!!!
مگر کسی نمی داند خیالم پرواز را فراموش نمی کند؟!
مگر کسی نمی داند دستهایم برای رسیدن به دریا بال بال می زنند؟!
نه!!!... نمی داند!
اما...
تو که بودی!
تو که دیدی!
تلاشم را!
اشکهایم را!
بال زدن هایم را!
تو چرا؟...
چشم هایم بوی باران می دهد و این دلم...
دلم هوای تو را دارد و نگاهم هوای نگاهت!!!
می خواهم بنویسم.
برای تو!
آنقدر از دلتنگی هایم بگویم تا...
فریاد بزنی؛ دلتنگم هستی!!!
برایت از اولین روز خواهم گفت...
از همسفر بودنت می گویم و تنهایی روزهایی که هنوز هست...
می خواهم از اشکهایی که بیقرار شانه هایت, می بارند بگویم!
می خواهم بگریم.
باور کن, می خواهم بگریم...
ز آن شبهایی که عاشقانه در گوشم نجوا میکردی:
"دوستت دارم"
مدت زیادی نمیگذرد!
شبهایی که دستانت,گرمابخش دستانم بودو
شانه هایت مرحم این دل غمگین!
چه شد آن دستان گرم و مهربان!؟
چه شد آن همه اشک که در شانه های تو آرام میگرفت!؟
چه شد آن حرفهایی که فقط برای من بود!؟
چه شد آن پروازمان در دنیای خیال!؟
خیالی که میشد...
اگر میگذاشتندو...
اگر تو هنوز هم میخواستی!!!
چه شد آن قولت که گفتی:
"یا با هم خواهیم ماند یا
تا ابد طعم تلخ تنهایی را میچشیم!
که تنهایی با خیال یار
بهتر از با دیگری بودن!"
کجاست!؟
کجایی!؟
کو لبخند آرامت تا...
آرامم کند!؟
در این شب بارانی,
با بوی ترنم باران,
در بارانی که مثل چشمان تو مقدس است!
برای آمدنت,
بودنت
و ماندنت,
دعا میکنم....
آن شب که دیوان یادگاریت مژده آمدنت را داد,
خندیدم!
گفتم: مگر میشود!؟
تو کنارم باشی و
دستانت باز...
اما, تو آمدی!
بی خبر!!!
و چه خشکم زد از این غافلگیری
چه طعم خوبی داشت
یادت هست میگفتم:
" کنار تو آنقدر آرامم, که به نبودنت نمیاندیشم!"
چقدر , حرف داشتم و نگفتم!!!
چقدر لبانم گرمای لبانت را میخواست و نگفتم!!!
چقدر, آغوشت را میخواستم و نگفتم!!!
چقدر شانه هایت نزدیک بودو من...
آن بار هم که رفتی....
باز هم از من نپرسیدی,
آیا میخواهم همسفرت بمانم یا نه؟
باز هم فرصت گریستن را از من گرفتی!!!
برای یک بار هم که شده ,
بگذار,
نم نم باران چشمانم, پیراهنت را خیس کند!
شاید آرام شوم...
شاید آنوقت,
به دنبال تاریکی نباشم, تا اشکهایم را درونش مخفی کنم!!!
بگذار,
برای یکبار هم که شده بگذار!
شانه هایت را به که خواهی بخشید؟
اشکهایی بیقرارتر از اشک من میشناسی!؟
چه روزه هایی که با همین اشکها افطار شد!!!
یادت هست!؟
چشمان من و...
لبخند تو و ...
آغوشت که گرمتر از همیشه,مرا میفشرد!!!
و مهتابی که از لابه لای درختان میگذشت,
چشمانت که میدرخشید,
روشنتر از ماه!
و چشمان خیس من ...
که با بوسه تو آرام میگرفت!!!
گوش کن!!!
صدای باران می آید!
اما خودش نیست.
یادت هست!؟
نماز عشق خواندیم و خندیدیم!!!
سر یک ساعت مقرر!
کیلومترها دور از هم اما با دلهایی کنار هم
یادت هست, دستانت یاریم کرد!؟
حالا دیگر, سیلاب تمام وجودم را گرفته!!
دیگر از نماز عشق خواندن هم میترسم!!!
اینبار دیگر دستانت یاریم نمیکند!
شاید دوری, و شاید هم ...
دستان گرمت را به که بخشیده ای!؟
شانه هایت را به که خواهی بخشید!!!؟
بوی باران و خاک میآید!
بوی غم،بوی دلتنگی،
نبودن،ندیدن،نشنیدن!
و گذشته ای دور،اما نزدیک!
انگار همین دیروز بود!
تو برگشتی،مهربانتر از همیشه!
با لبخندی که بوی ماندن می داد!
حتی نفسهایت میگفت:می مانی!
و امروز…
بعد از روزها نیامدن،
حافظ نخواندن،
با صدای هق هقی که لالایی شبهایم شده،
با چشمان خیسی که هنوز هر شب،
انتظار آمدنت را میکشد!
آمده ام که چه بگویم؟
" نیمکتهای خالی و دیگر هیچ "
نمیدانم!
اما این روزها احساس میکنم…
شاید آن نیمکت هم انتظار من و تو را نمیکشد!؟
کاش میدانستم این شبها،
مرهم دلت چیست که آرامی؟
اما من…؟
آرامم….؟
بهتر است سکوت کنم…
تو که میدانی،خدا هم که میداند!
پس قطره اشکی کافیست!
شاید ماهیها باز هم برایم دعا کنند!
شاید این بار دیگر نوشتنی هم نباشد .
آخر می خواهم که بروم با دستانی خالی که دیگر
پناهگاهی ندارند ، دلی نا آرام که هزار سودا دارد .
دیگر این جسم و روح خسته است .
دیگر هیچ بهانه ای نیست برای تکرار خاطرات و ترانه های برای ماندن .
میروم تا تو هم خودت راببخشی !
که خوانده ام هیچکس تاوان گناه دیگری را نمی دهد .
من خودم رابخشیدم یارم ، عشقم ، عمرم
ای تمام هستی و زندگیم
کاش این جمله را باور می کردی .
دیگر آسوده باش که برای ابد تو را بخشیدم
همانطور که قول داده بودم و
حالا دیگر خیالت که به سراغم می آید آزرده ام نمی کند .
به گمانم آمده بودم همین ها را بگویم
و دیگر هیچ !!!!!!!
برای ابد خدانگهدارت .
|