هجر گل
او بود و او نبود
ساقی دل
بوف قهوه ای




خفن ترین جادوگر قرن Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
14 آبان 1385
خورشید و روزی تازه

شانزده روز است که خورشید راندیده ام

شانزده روز است که شهر و مردم را ندیده ام

فردا روز دیگری است

انگار که تازه به دنیا آمده ام

روزهایم با هم فرق دارند؛

و حس خوشبختی(بیشتر چیزی شبیه آرامش و رضایت)

میان لحظه های شلوغ و پر دغدغه ی این روزهایم

***********

گاهی یه لحظه٬ یه فکر٬ یه خیال٬ یه تصور٬ یه رویا٬ چنان پر رنگ میشه

 و توی همه‌ت ریشه میدوونه٬ .. یه قصه‌٬ یه تصویر٬ یه خیال ...

چنان واقعی میشه٬ که با تمام وجود از خودت میپرسی واقعاً کدومش واقعیه؟

 اون لحظه‌ای که چشمت بسته‌ست ٬ یا اون لحظه‌ای که چشمات بازه؟


 

10 آبان 1385
شهربانو یا بانوی شهر

راست گفته اند هر کس که گریه می کند یک درد دارد و آنکس که می خندد هزار درد
برای شهربانو ی عزیز
بخاطر همه دریادلیش ، بخاطر همه تلاش و استواری و مقاومتش
بخاطر همه پشتکار و ایستادگیش و بخاطر لبخند زیبای دلنشینش
بخاطرمعصومیت نگاه آسمانیش ، بخاطرهمه عزت نفس و بزرگواریش
که در برابر کوهی از مشکلات و غصه ها و اندوه
 دریایی از امید و صبر را پیشه خود کرده است

7 آبان 1385
زندگی جدید

 

در نیمه تاریک و روشن صبح  تنهازیر باران تند پاییز

ساعت ۶ صبح در انتظار سرویس کارخونه

و لذت یک زندگی شیرین

و با آغاز روزی قشنگ

و من پر از انرژی و امید

و همین برای لذت  بردن از این همه نعمت خداوند کافی ست 

ببار باران ببار بارن ببار باران

 

 

 

اسفند 1386
ش ی د س چ پ ج
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29    
آرشیو
عناوین آخرین یادداشت ها
تعداد بازدیدکنندگان : 11282


Powered by BlogSky.com