
شانزده روز است که خورشید راندیده ام
شانزده روز است که شهر و مردم را ندیده ام
فردا روز دیگری است
انگار که تازه به دنیا آمده ام
روزهایم با هم فرق دارند؛
و حس خوشبختی(بیشتر چیزی شبیه آرامش و رضایت)
میان لحظه های شلوغ و پر دغدغه ی این روزهایم
***********
گاهی یه لحظه٬ یه فکر٬ یه خیال٬ یه تصور٬ یه رویا٬ چنان پر رنگ میشه
و توی همهت ریشه میدوونه٬ .. یه قصه٬ یه تصویر٬ یه خیال ...
چنان واقعی میشه٬ که با تمام وجود از خودت میپرسی واقعاً کدومش واقعیه؟
اون لحظهای که چشمت بستهست ٬ یا اون لحظهای که چشمات بازه؟
|