هجر گل
او بود و او نبود
ساقی دل
بوف قهوه ای




خفن ترین جادوگر قرن Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
15 شهریور 1386
اخرین تلاش

خوب این اخرین کاری بود که باید انجام میدادم

بسیار تلاش کردم که این جونه ساقه شکسته عشق رو

سرپا نگه دارم اما نشد .... او نیز نخواست .... او نیز ترجیح داد

در سکوت وتنهایی خویش غوطه ور باشد...

بسیار تلاش کردم که عاشقیم را اثبات کنم.........

اما اونیز به پای بچه گیم نوشت درست مثل سنگ صبور

نفهمیدم چرا خوب بودن ..... مهربانی ..... دلنگرانی .....

با عشق اوج گرفتن را..... شادمانه زیستن را ....

همه و همه را بچه گانه واحمقانه خواندن

چه شبهایی که بیدار ماندم وخدا را التماس کردم...

اما نشد .... و این اخرین تلاشم برای عشق بود

حال قلبم را چال میکنم برای ابد .. برای همیشه

ومن نقش بازی خواهم کرد برای هر انکس که دوست دارد این تئاتر

عاشقانه برایش خواه رقصید اما با قلبی از سنگ ...

وحتی عاشقانه خواهم مرد برایش اما با روحی پوسیده ومرده ...

او نیز صداقتم را باور نکرد

واین یعنی اتمام

پایان.

 *******************************

پ ن :

خدایا اخرین دعا وخواستم رو ازت خواستم

حتی نذرمو هم ادا کردم اما افسوس تو ....

پ ن :

فردا دارم میرم کرمانشاه بلاخره دلم طاقت نیاورد

میرم که عزیزترین و بهترین داداشی دنیا رو ببینم

بغلش کنم و یه دل سیر ببوسمش

درست مثل اونوقتا که ..........

پ ن :

اقای عزیز دیگه هیچ وقت مزاحم شما نمیشم

اینجا نوشتم که یادم بمونه

13 شهریور 1386
من اعتراضی ندارم
 
یک باره به خودت میای و می بینی که غریبه ای....با همه غریبه ای....با همه ی آدمهای دور و برت... منظورم از همه، همه ی همه ی آدمهاست...دور و نزدیک...انگار هیچ کس را نمی شناسی...انگار هیچ کس تو را نمی شناسد....و انگار جامانده ای.... انگار جا مانده ام... این روزها دلتنگم... و ابری... و گاهی ظاهرم هیچ نشان نمی دهد.... عادی عادی... یکی از پرونده هایم را بسته ام....و ته ته ذهنم...انتهای افکارم بایگانیش کرده ام.... جایی که هر لحظه به یادم نیاید...نه که فراموش شود...نه...باشد اما آن دور دورها.... مجرم را پیدا کرده ام... دیگر هیچ ابهامی برای بازگشت نیست...هیچ ابهامی.... مجرم من بودم و او تبرئه شد... و من هیچ اعتراضی ندارم...هیچ اعتراضی... گاهی سخت است که خودت را جدا کنی از افکاری که می خواهی نباشد...هر چه بیشتر رفتنشان را بخواهی بیشتر می مانند... و هر چه بیشتر بمانند بیشتر کلافه ات میکنند... اما حالا از خودم دورشان کرده ام... دور دور... نمی دانم چرا این روزهای کوفتی نمی گذرد... انگار حل شده ام...توی زندگی حل شده ام...توی روز مرگی لعنتی ام حل شده ام....و گاهی گریزی نیست... هیچ گریزی نیست....
 

پ ن :دوست داشتم یکی بود که این شعرو واسش بخونم

بعد خودمو تو بغلش جا بدم وای زار بزنم تا این همه تلخی وجودم از بین بره

اما افسوس که نیست .... نیست ......نیست

صدا کن مرا، صدای تو خوب است؛

صدای تو سبزینه‌ی آن گیاه عجیبی است، که در انتهای صمیمیت حزن می‌روید؛
در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف در متن یک کوچه تنهاترم؛
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است؛
و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش‌بینی نمی‌کرد؛
و خاصیت عشق این است؛
کسی نیست
بیا زندگی را بدزدیم؛
آن‌وقت میان دو دیدار قسمت کنیم؛
بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم؛
بیا زودتر چیزها را ببینیم؛
 

7 شهریور 1386
تنهایم بگذار!

گیرم بازم بیایی از عاشقی بخونی

گیرم تا دنیا دنیا ست بخوای پیشم بمونی

روز غمم نبودی خوشیت با دیگرون بود

منو به کی فروختی اون از ما بهترون بود

می ایی بیا غریبه حیف که دیگه خیلی دیره

حالا که خاطراتت یکی یکی می میره

کی گفته بود که تنهام وقتی تو رو ندارم

بازم می گم بدونی منم خدایی دارم

برگشتی اما انگار تو باختی توی بازی

غرورتم شکستن به چیت داری می نازی

---------------------------------------------------------

پ ن : مدتیه که مدام این ترانه رو دارم برای خودمم زمزمه میکنم

پ ن :

همیشه از تابستان بدم میامده  اما از هیچ ماهی هم اندازه شهریور متنفر بوده ام را نگفتم شهریور بوی پاییز محبوب منرا همراه دارد اما تا پاییز بیاید با ید 31 روز منتظر باشی شهریوری که پر بود با چالش برای پختن شیره انگور وچیدن انگورها ، پختن رب گوچه فرنگی و ترشی درست کردن و اذوقه خریدن برای زمستان سیاه چقدر از انجام این کارها بدم میاید اما هر چه باشد رسم است وباید انجام دهی تا پاییز بیاید امسال هم که بدتر از همیشه ...

از وقتی که برادرم رفته است جای خالیش بیشتر از همیشه یاد م میاندازد که چقدر از شهریور بدم مییاد میدانم برادرم رفته است تا مرد شود اما او از اول هم برای من مرد بود برای من بهترین همبازی دوران کودکی .... شریک وهمپای شیطنتها وشرارتهایی که فقط مخصوص ما بود که هیچ کس باور نمیکرد زیر چهره مظلوم و ارام من چنان دختر شلوغی نهفته است چقدر هدیگر را بغل میکردیم و برای سرگرمی قصه از من دراوردی تعریف میکردیم اگر برادرم بود میگفت سه نفر بودند ومن ادامه اش را میگفتم به نامهای ( نامهایی که من دراوردی بود وعمران اسمشان را جایی شنیده باشی؟! ) و او ادامه میداد اکیککا، پیکیکا ،چیچککا این ها میرفتن برای دزدی و.... قصه همیشه اینجوری شروع میشد و اتمامش بستگی به تخیلمان داشت .... گل کوچیک وبسکتبال بازی کردنهایمان و مسابقه دوچرخه سواری انشانویسهای دزدکی من دردلهای یواشکیمان .. حمایتهای بیدریغمان از همدیگر درمواقع لزوم .... چاقو بازیهای دوران بچه گی .... کبریت کشیدنهای کنار پله هایمان .... درس خواندنهایمان ... بوسیدنهای بیحد وحصرمن ... وقتی حوصله مان سر میرفت داداشیم بغلم می کرد سرش را روی پاهایم میگذاشت و من موهایش را نوازش میکردم همیشه میگفت وقتی دست لای موهایم میکشی انگار که قرص خواب خورده ام ارام میخوایبد

دروغ چرا هنوز یک هفته نشده من دلم برای برادرم یک ذره شده ......

همین حالا که دارم اینهارا مینویسم با گریه مینویسم اصلا من برادرم را میپرستم ..... دلم این روزها انقدر کم طاقت شده که با کوچکترین حرفی ، چیزی مثل بچه ها بهانه گیری میکنم و تا دلت بخواهد زار میزنم وگریه میکنم ....

چرا این پاییز لعنتی نمییاد همیشه پاییز پر بوده از انتظار ....

پ ن : همه چیز بیشتر از انچه که فکر کنی خراب شد است و گذشته واقعا گذشته است وما مجبوریم که فقط رو به جلو حرکت کنیم حتی اگر دردهایمان و رنجهایمان انقدر از پا بیاندازدمان باید برویم

و من دارم سعی میکنم که شجاع باشم و دوباره سر پا بیاستم خواهش میکنم.....خواهش میکنم

بیشتر از این با حضورت مرا رنج مده  من به تنهاییم خو گرفته ام مرا رها کن .....

تنهایم بگذار

3 شهریور 1386
هستم ... نیستم

 

صبح ها
غروبها
شبها
چقدر دلم برای دوست داشته شدن تنگ می شود...
روزهای تهی ست
و بیش از اینها صبور باید بود
چه! خوب میدانم
تابستان فصل من نیست.

------------------------------------------

 پ ن :دوباره فصل انگور ها شد اما امسال هم نیستی که مزه شان را بچشی

قولم را هنوز فراموش نکردم سهمت را کنار میگذارم که شاید روزی ....

پ ن : از وقتی که برادر به سربازی رفته تمام دیوار های خانه مان مرا وروحم را زیر دندانهایشان

میجوند ومن فقط به تماشای فروپاشی این جسم پوسیده نشسته ام

کسی نمیداند من تا چه اندازه برادرم را می پرستم

کسی نمیداند من بهترین همبازی کودکیهایم و بهترین قصه گو ...بهترین همراز....بهترین شنونده رازهایم را رهسپار  تا مرد شود وشاید مردیش را به همه ثابت کند غربت کرده ام

کسی نمیداند من این روزها چگونه تنهاییم را میجوم

پ ن : داداشی موبایلت روی میزت جا مونده گاهی وقتا میرم وچکش میکنم

وبلند بلند همان جمله ای رو که همیشه به موبایلم دست میزدی تا دزدکی گیمش بازی کنی رو میگم میدونم (موبایل یه وسیله شخصیه) رو تکرار میکنم و میبینم هیچ خبری نیست

اگه بدونی اندازه این سه روز چقدر بیتابی کردم کاش زودتر پاییز بیاد با اومدنش تو هم برمیگردی

پ ن : تازه فهمیده ام چقدر قبلا قوی بوده ام اما حالا ...

 

اسفند 1386
ش ی د س چ پ ج
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29    
آرشیو
عناوین آخرین یادداشت ها
تعداد بازدیدکنندگان : 11295


Powered by BlogSky.com