خوب این اخرین کاری بود که باید انجام میدادم
بسیار تلاش کردم که این جونه ساقه شکسته عشق رو
سرپا نگه دارم اما نشد .... او نیز نخواست .... او نیز ترجیح داد
در سکوت وتنهایی خویش غوطه ور باشد...
بسیار تلاش کردم که عاشقیم را اثبات کنم.........
اما اونیز به پای بچه گیم نوشت درست مثل سنگ صبور
نفهمیدم چرا خوب بودن ..... مهربانی ..... دلنگرانی .....
با عشق اوج گرفتن را..... شادمانه زیستن را ....
همه و همه را بچه گانه واحمقانه خواندن
چه شبهایی که بیدار ماندم وخدا را التماس کردم...
اما نشد .... و این اخرین تلاشم برای عشق بود
حال قلبم را چال میکنم برای ابد .. برای همیشه
ومن نقش بازی خواهم کرد برای هر انکس که دوست دارد این تئاتر
عاشقانه برایش خواه رقصید اما با قلبی از سنگ ...
وحتی عاشقانه خواهم مرد برایش اما با روحی پوسیده ومرده ...
او نیز صداقتم را باور نکرد
واین یعنی اتمام
پایان.
*******************************
پ ن :
خدایا اخرین دعا وخواستم رو ازت خواستم
حتی نذرمو هم ادا کردم اما افسوس تو ....
پ ن :
فردا دارم میرم کرمانشاه بلاخره دلم طاقت نیاورد
میرم که عزیزترین و بهترین داداشی دنیا رو ببینم
بغلش کنم و یه دل سیر ببوسمش
درست مثل اونوقتا که ..........
پ ن :
اقای عزیز دیگه هیچ وقت مزاحم شما نمیشم
اینجا نوشتم که یادم بمونه |