خوب نیستم ، انگار ته دره ای عمیق سقوط کرده ام نای بلند شدنم نیست حتی نای زاری چشمهایم را میبندم جسمم را همانجا رها میکنم تا روحم ازاد شود
ذهنم برمی گردد به عقب ، یاد چشمان تو افتادم بعد از یکسال ونیم مقابلم نشسته بودی
هنوز هم مثل سابق از نگاه کردن به چشمهایم طفره میرفتی نگاهت میکنم ، دستهایت را میگیرم
همانطوری هست که همیشه بود ومن عاشقشان بودم همانطور گرم همانطور مهربان همانطور صمیمی
چقدر ارزو داشتم که یه روز سرزده دم خانه مان بیایی وچقدر این ارزو دیر براورده شد
اضطراب وجودت را حس میکنم اما من ارام هستم درست مثل قربانیی که به مسلخ میرود
میخواهم همه لذت یک ساعته حضورت را بدون اضطراب ،بدون ترس ، بدون دلهره
حس کنم و طعمش را بچشم
وبعد دوباره خداحافظی میدانم این بار نباید چشم انتظار بمانم چون تمام شده است
ارزویی که باید چند سال قبل براورده میشد اما نشد و چقدر زود دیر میشود
پاییز قرار بود فصل دیگری باشد رنگ دیگری داشته باشد قرار بود پر باشد از خنده از شادی
پر باشد از ارزو
چقدر سخت شده ام ، چقدر از خودم بدم میاید ، چقدر ....
گفتن چه دردی دوا میکند ، بگذار بماند پیشترها فریاد میزدم
اما اکنون دردرونم میشکنم ارام بغض میکنم .
مهر پر بود از روزهای قشنگ اماابان پر شداز درد خدا اذر را بخیر کند
فکر نمیکنم دیگر به این زودی قدرت ایستادن دوباره را داشته باشم
*******************************************
پ ن : ۲۵ و ۲۶ مهر یکی از بهترین روزهای عمرم بود
۲۶مهر داداشم برگشت
پ ن :هیچ کس دست مرا وا کرد؟ نه! فکر دست تنگ ما را کرد؟ نه!
هیچ کس از حال ما پرسید؟ نه! هیچ کس اندوه ما را دید؟ نه!
هیچ کس اشکی برای ما نریخت هر که با ما بود از ما می گریخت
|